احمد على سپهر ( مورخ الدوله )

299

ايران در جنگ بزرگ 1914 - 1918 ( فارسي )

مشار الدوله حكمت بارى تا ما دست و پاى خود را جمع كرديم و آماده فرار شديم اندك‌اندك شب بنيمه رسيد اول زمستان هم بود و هوا بشدت سرد ، عدهء بيشتر از همراهان خود را بگارى و دوچرخه‌هاى اسبى رسانيده و تا هر اندازه كه امكان داشت در آنها بر روى هم ريخته و گريختند و يا پياده پا بفرار گذاشتند و باقى بر سر قبرستان شيخان قم گرد آمده ميلرزيديم كه شايد بوسيله نقليه دسترس پيدا كنيم بيچاره مشار الدوله هم بانتظار درشكه خود كه برسد و با سه چهار نفر از رفقا سوار شود و جان از آن مهلكه بدر برد همچنان بر سر قبرستان ايستاده بود و بمتلك‌هاى شيرين شيرازى ما را سرگرم ميكرد و لرزان‌لرزان ميگفت ( از اين قرار من گلابى شده‌ام ) . بالاخره بعد از نيمه شب درشكه - اش با حال زارى رسيد و بلافاصله از رفقا دو برابر گنجايش درشكه در اطاق و صندلى جلو و ركابهاى درشكه جاى داد و به راه افتاديم . اما اينكه در طى راه تا باصفهان از وحشت و اضطراب بر ما چه گذشت موضوعيست طولانى و از حد وصف و بيان خارج . مرحوم مشار الدوله كه با من محبت و صميميت مخصوص داشت يكروز به من گفت كه از برادرم فاخر السلطنه ( سردار فاخر امروز ) كه در شيراز است نامهء به من رسيده و دعوتم كرده است كه از اينجا بشيراز بروم با استدلال اينكه شما عجالة در آنجا كارى نميتوانيد بكنيد و اگر هم بخواهيد مسافرتى بكرمانشاهان بكنيد و بمليون آنجا ملحق شويد در عرض راه قدم‌بقدم با خطرهاى بزرگ مواجه خواهيد شد و عاقبت كارتان معلوم نيست بكجاها خواهد كشيد ولى ما در اينجا كميتهء داريم و كارهائى ميكنيم همان به كه شما از رفقا اجازه بگيريد و اينجا بيائيد و با ما