محمد عارف اسپناقچى پاشازاده
280
انقلاب الاسلام بين الخواص و العوام ( فارسي )
ايران از تعديات خانمان سوز بايندريان به ستوه آمده بودند ، معنا و مادتا ، امداد و اعانت به شورشيان كرده و هر آنچه مقدور آنها بود ، از قوّه به فعل آورده ، شيخ زاده اسماعيل ميرزا را به عنوان جلالت نشان شاهى در دار السلطنهء تبريز بر تخت سلطنت پادشاهى جلوس دادند . هرگاه قبايل اتراك مذكوره ، اعتضاد و استظهار به قوّت ماديه و معنويهء همديگر ننموده و به خيال تأسيس سلطنتى در ايران نيفتاده بودند ، به قول سلطان سليم يك صوفى بچهء گمراه و نادان بىدست و پا و بىعشيرت ، « 1 » آيا مىتوانست در مثل مملكت ايران كه اهالى آن مركّب از ملل و اقوام مختلفه بودند ، به اين آسانى سلطنتى تشكيل نمايد ؟ [ عثمانىها در انديشهء استيلاى بر ايران ] با اين جمله ، اگر در آن زمان سلطان محمد فاتح زنده بود يا در جاى سلطان بايزيد ثانى ، سلطان سليم يا سلطان سليمان مىبودند ، شكى نيست كه طرفداران صفويان نمىتوانستند اين دولت را تأسيس نمايند ؛ زيرا طرحى كه در اين اواخر سلطان محمد فاتح ريخته بود ، رود دانوب - طونه - و درياى ونديك را از براى ممالك اروپايى خود حدود قرار دادن ، و از افريقا مراكش و الجزاير و تونس و طرابلس و مصر را و از آسيا شامات و حلب و جزيرة العرب و ايران و هندوستان اسلام نشين و تركستان و دشت قپچاق و قريم و چركزستان و گرجستان و ارمنستان و كردستان و عراقين را ضبط كردن ، و از سر نو تشكيل يك عالم اسلاميت نمودن بود . حتى در اواخر سلطنتش به استحصال اين آمال شروع كرده ، در سال ( 886 ه - 1481 م ) با يك اردوى با قوّت منظم به عزم استيلاى ايران كه در آن وقت يعقوب بيگ بن حسن پادشاه در تخت خسروان ايران نشسته بود ، از دريا عبور نموده ، به راه افتاد ؛ اما به ازميد كه رسيد ، حكم محكم ارجعى الى ربّك در حق آن سلطان صادر شده ، جان را به جان آفرين تسليم نمود و استحصال اين آرزو را به جانشين خود وصيّت كرد . ولى آشوبها ، سلطان جم برادرش سلطان بايزيد ثانى را كه مردى بود درويش نهاد و عارف مسلك ، منع از ايفاى وصيّت پدر نمود ؛ اما باز از خيال استيلاى اين مملكت انصراف ننموده ، از استحضار وسايل معنويه دست نكشيد ، و صبيّه خود را كه به اوغورلو محمد بيگ داد و بعضى از امراى بايندريه را كه تشويق به قبول پادشاهى دامادش نمود و با لشكر عثمانى او را به ايران فرستاده ، بر تخت سلطنت بايندريه جلوس داد ، مگر در تحت يك حكمت
--> ( 1 ) . روى كار آمدن صفويه ، بر خلاف بسيارى از سلسلههاى ديگر اسلامى كه ناشى از ريشههاى عشيرتى و عصبيّتهاى طايفهاى بود ، بر اساس مريد و مرادى و نظام خانقاهى و شيخى بود كه در جريان سلسلهء مرعشيان و پيش از آن سربداران نيز مؤثر افتاده بود . بنابراين ، نبايد به دليل بىعشيرتى صفويه ، از روى كار آمدن آنان اظهار شگفتى كرد ، چرا كه در اينجا ، عصبيّت از نوع ديگر آن ، بر همان پايهاى كه عرض شد ، سبب روى كار آمدن اين دولت گرديد .