محمدتقى نورى
453
اشرف التواريخ ( فارسي )
بهادرى پلنگ خصلت بود و « 1 » در چنگ تهوّرش « 2 » اژدها چون مور و پيل چون صعوه مىنمود و در سلك غلام پيشخدمتان سركار همايون انتظام داشت برحسب حكم خاقانى رايت استيصال و علم اضمحلال آن شوريدهحال را با فوجى از ابطال رجال برافراشت . پس از ورود به « 3 » جندق آب بر خندق صبر و سكونش بسته ، حصار پايداريش را ويران ساخت و نخست تيرى كه از كيش مردى و دلاورى به زه آورده ، دست مغالبت گشود ، فتح قلعهء رزين « 4 » و محكمهء متين جندق بود كه يك اسبه ( 184 ب ) بر تسخير آن رخش جلادت تاخت و به زور صرف از اثر نيروى اقبال بىزوال خديو بىهمال تصرف نمود . اسماعيل خان از روى اضطرار روى گريز به مأمن مستحكم بيابانك كه از آن محكمتر و متانت و رزانتش از آن بيشتر « 5 » و به ذخيرهء فراوان و اسباب شايان مشحون و به مردان كارى و پيادگان كارزارى مملو و محشو بود ، آورده ، در آنجا متحصّن شد و مدّتهاى ممتد و زمانى دراز فيما بين نايرهء قتال و آتش جدال در « 6 » التهاب و سفراى تير و پيكان « 7 » جگر شكاف از طرفين درآمد و شد و شتاب بود « 8 » و همواره در مكامن كين بر يكديگر مىتاختند و بهقدر ميسور در كسر شوكت باهم رايت نبرد مىافراختند . روزبهروز آثار خيرگى بر وجنات احوالشان ظاهر و علامات نكبت و زيادهسرى از ناصيهء مآلشان باهر بود . چون جندق در سامان عراق و خراسان واقع و بنابر سرحدّيت و قربت جوار به ولايت شرقى مناسبتش بيشتر است ، بنابراين در جزو ميانهء او و اعراب خراسان مراوده اتّفاق افتاده ، غايبانه او را به نانپاره و مشتى جو مدد مىدادند . اين معنى را كربلايى باقر دريافته از كارپردازان شوكت عليّهء شاهزادگى متمنّى رفع آن حادثه و استمداد گرديد . برحسب استدعاى او از جانب اشرف محمّد على بيك غلام كزازى كه « 9 » در مراسم كماندارى و جانبازى تيرش را « 10 » همه در شب تار ديدهء مار هدف بود ، در دفع آن غائله به معاونتش مأمور ساختند « 11 » و بر اثر آن محمّد كريم خان شادلو ، غلام پيشخدمت سركار و الا ،
--> ( 1 ) . ملك : « و » ندارد . ( 2 ) . ملك : « تهورش » ندارد . ( 3 ) . ملك : « به » ندارد . ( 4 ) . مج : رضين . ( 5 ) . ملك : و به متانت و رزانت از آن بهتر نبود . ( 6 ) . مج : « در » ندارد . ( 7 ) . مج : « و پيكان » ندارد . ( 8 ) . مج : درآمد و شد شتاب داشت . ( 9 ) . ملك : « كه » تكرار شده . ( 10 ) . مج : « را » بعد از مار آمده است . ( 11 ) . مج : آمد .