محمدتقى نورى

125

اشرف التواريخ ( فارسي )

راهى نرفته روز شد . « 1 » خود را در بند گلستان ( 89 ) ديدم . معلوم شد كه آن « 2 » قليل راه را هم بعد از وجدان پسر خود رفته بودم « 3 » ، و الّا در همان دور سنگر مانده بودم . ناچار در مغازه [ اى ] پنهان شده « 4 » ، خلاصى « 5 » خود را از جناب بارى تعالى مىخواستم و به هزار ( 47 الف ) بيم و اميد آن‌روز را به شب رسانيده ، عازم راه شدم و الى صبح در كوه و وادى سرگردان بوده ، ندانستم كه به كجا مىروم . روز « 6 » شد محل آبادى به دست نيامده ، از تشويش آرام نداشتم ، تا آنكه « 7 » شب ديگر با هزار « 8 » رنج و زحمت خود را در « 9 » ميان طايفهء بزكى ديدم ، از غايت مشقّت و تشويش « 10 » به اسيرى و كشتن راضى بودم . « 11 » در آنجا رحل اقامت انداخته ، نقد على خان را كه با من دم از اخلاص و يكرنگى مىزد ، از احوال « 12 » خود مطّلع ساختم و از « 13 » اين معنى غافل بودم كه : برنيامد « 14 » اين دو كار از هيچ فرد * مردى از نامرد و نامردى ز مرد تا اينكه طوفان بلا را بر خود محيط ديده ، به اين روزم كه مىبينى نشستم و از « 15 » كشمكش جهانيان رسته « 16 » ، دل بر كرم خداى عزّ و علا و مراحم ، « 17 » شاهنشاه كشورگشا ، بستم . « 18 » گفتم : چرا مرتكب چنين امر شنيعى شده ، دست به خون ذريّه « 19 » رسول خدا آلودى ؟ گفت : چو « 20 » تيره شود مرد را روزگار * همه آن « 21 » كند كش نيايد به كار پرسيدم كه غرض از آن بىادبيها كه در حرم محترم امام همام كردى چه بود ؟ « 22 »

--> ( 1 ) . مج : داده ، چون صبح روشن شد . ( 2 ) . مج : اين . ( 3 ) . مج : ولد خود رفتم . ( 4 ) . ملك : « شده » ندارد . ( 5 ) . مج : استخلاص . ( 6 ) . مج : و روز . ( 7 ) . مج : تا اينكه . ( 8 ) . مج : ديگر قرين . ( 9 ) . مج : به . ( 10 ) . مج : و از بس كه مشقت كشيدم . ( 11 ) . مج : راضى شده . ( 12 ) . مج : او را از حال . ( 13 ) . مج : از فحواى . ( 14 ) . مج : برنيايد . ( 15 ) . ملك : « و از » تكرار شده . ( 16 ) . مج : رستم و . ( 17 ) . ملك : مرا . ( 18 ) . مج : نهادم . ( 19 ) . مج : فرزند . ( 20 ) . مج : چه . ( 21 ) . مج : همانش . ( 22 ) . مج : سبب چه بود .