ويلم فلور ( مترجم : ابو القاسم سرى )

139

اشرف افغان بر تختگاه اصفهان ( به روايت شاهدان هلندى ) ( فارسي )

كاپيتان پا در ميانى نكرده كه اين ماجراها رخ ندهد ؟ آدم‌هاى من از ترس من حتى از خودشان دفاع نكرده‌اند و گرنه خودشانرا نشان مىدادند . » آنگاه خان از ناگاه روى به سوى ديلماج برگرداند و شنيد كه مىگويد : « خان خواهش مىكنم اين موضوع را زياد جدى نگيريد اين يك امر گذشته است » هنگامى كه ديلماج آغاز سخن كرد زاهد علىخان خواست او را ساكت كرده به جاى خود بنشاند اما زبردست‌خان حرفهاى ديلماج را شنيده بود و كوشش زاهد علىخان نتيجه‌اى نبخشيد . زبردست‌خان خشماگين به هر سو مىجست و خشم زمام اختيار از كف‌اش ربوده بود همچنانكه فارسى مىگفت زبان خود را به لهجهء افغانى ( به سخن بهتر به سخنان جنون آميز ) تغيير داد و با اين كلمات سخنان خود را به پايان برد : من مىخواهم او را به چنگ بياورم و به چنگ مىآورمش . بگذاريد اين دوستان بازگردند اينان بىگناهند . در همين حال به منشى روى كرد و گفت : « آيا اين رفتار نمونهء خوبى نيست . چون شما بهتر مىدانيد ! » منشى كه مىديد خان در انتظار پاسخ است گفت : جناب خان شما يقينا مىدانيد كه هر قارى خوب ممكن است اشتباهى بكند با وجود اين كاپيتان خود را به دوستى شما پشتگرم داشته و هر چه شما براى نگهداشت او لازم داشته باشيد يقينا خواهد كوشيد كه در حدود مسئوليت خويش انجام دهد . خان پاسخ داد : بله ! بله ! بيش از پنجاه بار گفته‌ام كه وزير را مىخواهم ، به سر شاه قسم از اين خواسته دست برنمىدارم . من فقط از خدا مىترسم و نه از كس ديگر ، نه از پادشاه كاپيتان مىترسم نه از هيچ كس ديگر ، هر كس كه مىخواهد باشد . پس از گفتن اين سخنان خان به آخرين امضا كنندهء اين گزارش نگاه كرد و او مؤدبانه گفت : جناب خان كاپيتان باورى سخت ديگر گونه نسبت به شما دارد . در اين اثنا وزير انگليس ، پزشك و ديلماج آنان نزد خان آمدند و پس از سلام و تعارف ، ما چنين پنداشتيم كه پذيرائى خان از آنان دوستانه بود . اطلاع پيدا كرديم كه انگليسيان از اينكه كاپيتان آنها به سبب بيمارى و جز آن نتوانسته به تن خود بيايد پوزش خواسته‌اند . آنگاه خان با لحنى شكوه آميز از وزير هلند با انگليسيان سخن گفت و خطاب به پيرامونيان افزود : ( با اشاره به انگليسيان ) اينها پيشترها هرچه مىخواستند