ويلم فلور ( مترجم : ابو القاسم سرى )
138
اشرف افغان بر تختگاه اصفهان ( به روايت شاهدان هلندى ) ( فارسي )
كاپيتان از رفتار او اظهار ناخشنودى نموده او را به خانه باز پس فرستاد . با شنيدن اين سخنان زبردستخان سخت خشمگنانه گفت : « من وزير او را مىخواهم ، يك تن بميرد بهتر از آنست كه دويست سيصد تن كشته شوند . من او را به هر نحوى كه ممكن باشد به چنگ مىآورم . » او همچنان خشمگنانه افزود : « آيا اين پاداش آن همه دوستى و محبتى است كه من نسبت به هلنديان انجام دادهام ؟ با محبت بسيار سفارش آنها را به شاه خود كردم كه نتايج آن عايدشان شد . ( 3531 ) حال بايد با چند مرد به يكى از بهترين صاحب منصبان من حمله كنند و او كه برهنه نشسته بوده به دست وزير زخمى شود . » سپس از ناگاه رو به جانب ما برگرداند و گفت : « تو منشى باشى دوست خوب منى با من در كشتى بودى و فارسى ياد گرفتى بگو علت اين كار چيست ؟ و نظر خود را در اين باب بيان كن . » منشى كه زبانهء خشم را در چهرهء خان ديد گفت : « من فارسى كم مى - دانم و مىترسم حرف بزنم از خان استدعا دارم اجازه دهند به واسطهء يك ديلماج پاسخ بگويم ! » خان مرحمة درخواستش را پذيرفت . آنگاه ديلماج محترمانه از سوى مدير شركت به خان سلام رساند و چون خواست نيت ما را از اين مأموريت به او بفهماند خان ميان حرفش دويد و گفت : ببين منشى تو بهتر مىتوانى به پرسشهائى كه از تو كردهام پاسخ دهى ! در اين هنگام منشى خيلى به خان نزديك شد و گفت : « به نظر من كل اين ماجرا در اثر ندانستن زبان پديد آمده و هر يك از دو طرف دعوا را مىتوان به آدم ناشنوائى همانند كرد كه مىبيند طرف ديگر حرفهائى مىزند و مىپندارد كه دارد به او ناسزا مىگويد . » زبردستخان كه با شنيدن اين توضيح اندكى آرام شده بود با زاهد علىخان به سخن پرداخت . اندكى بعد آشكار شد كه زاهد علىخان با احترام زياد از خان خواسته كه باور كند آن نزاع نوعى نعرهء مستانه بوده و از فارسى ندانستن وزير كاپيتان هلندى ناشى شده است . زبردستخان بىدرنگ گفت : « نه ! نه ! ( پشت برگ 3531 ) زاهد علىخان من مىخواهم اين وزير را به چنگ آورم و گرنه در خانهء آنها سنگى روى سنگ نخواهد ماند من زمان درازى است كه از قندهار دورم اما از آن زمان تاكنون هيچكس دل آن را نداشته كه به مردان من آزار رساند . افزون بر اين چرا