ملك شاه حسين بن ملك غياث الدين / محمد بن شاه محمود سيستانى
27
احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى )
آمدند و بعد از دو سال او را به التماس اكابر ايران به البرز كوه فرستاد ، چنانچه شمهاى مذكور شد . معظم كارها و سرآمد پهلوانيهاى رستم در زمان كاوس شاه بوده چنانچه فردوسى ميگويد : جهانآفرين تا جهان آفريد * چو رستم جوانى نيامد پديد رفتن كاوس به مازندران و گرفتارشدن كاوس و پهلوانان ايران و توجه رستم از سيستان به جانب مازندران ايران و گشودن عقدههاى هفت خوان به سرانگشت پهلوانى از آن مشهورتر است كه محتاج بيان باشد . و به اعتقاد بنده ، اين مازندران كه مشهور شده ، نه اينست ، بلكه مازندران ناحيهايست [ 12 ] در بلاد شام ، زيرا كه اين مازندران كه در طبرستان واقعست مكان فريدون و منوچهر است و اين مازندران را موزه اندرون مىگويند زيرا كه كوهى كه اين بلاد را درميان گرفته موزهكوه ميگويند از كثرت استعمال مازندران ميگويند چنانچه فردوسى اشاره بدينمعنى نموده و گفته : « تو مازندران شام را دان و بس » . چون بهحسب اتفاق نام اولاد و ديوان موافق آن شده مردم به غلط افتادهاند و مازندران اين مكان را دانستهاند . و دليل ديگر به اين معنى آنكه بعد از قصهء مازندران حاكم هاماوران نيز بر كاوس غلبه كرده ، بار ديگر با جمع پهلوانان ايران محبوس گرديد و هاماوران در نواحى يمن است . بعد از شيوع اين قصه رستم بار ديگر از سيستان سوار شده به مددكارى قادر مختار به يمن رفته ، باعث نجات كاوس و پهلوانان شده . بعد از تسخير آن بلاد به سيستان معاودت نموده . مدتى به عبادت الهى و ضبطوربط بلاد زابلستان مشغول بوده و هواى شكار جهانپهلوان ، تهمتن « 1 » را در سر افتاده از سيستان بيرون رفت و به شهر سمنگان گذر كرده چند روز در آن مرزوبوم به شكار و سير مشعوف بود . والى آنجا دخترى داشت كه در پس پردهء نيلگون نظير او معدوم بود . رستم خبر آن دختر شنيده اظهار دامادى او نمود « 2 » والى آنجا
--> ( 1 ) - در اصل : بهمن . ( 2 ) - در شاهنامه تهمينه دختر شاه سمنگان خواهان رستم بوده است شاهنامه ص 438 .