ملك شاه حسين بن ملك غياث الدين / محمد بن شاه محمود سيستانى
111
احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى )
فرمود ، خلعتهاى گرانمايه مصحوب شاه بهرام جهة ملك ارسال گردانيد و شاه بهرام را نيز سيورغالات و خلع فاخره مرحمت فرمود . شاه بهرام مقضى المرام به سيستان مراجعت نمود . بعد از شش ماه ، حسن جاندار به فرمودهء پادشاه به رسم شكار به فراه آمد و تمامى شاهان فراه را بكشت و شاه اسكندر ينالتكن و شاه اسكندر شاه على از دست حسن جاندار جان به سلامت بيرون برده ، نزد ملك آمدند . چون اين خبر بسمع ملك رسيد بغايت متوهم شده و گفت « ملوك فراه خويشان ما بودند ايشان را بكشتند . يقين كه با ما نيز در اين مقاماند . » با پيران مدبر و اكابر سيستان مشورت ميكرد . ملك ميگفت اين پادشاه بزرگى است ، قطعنظر از ملك بايد نمود و به جائى بايد رفت چنان كه سلطان احمد بغدادى كرد كه امير تيمور دست به او نيافت . و مردم دلير سيستان به عرض رسانيدند كه جميع وضيع و شريف و اعلى و ادنى سر در راه ملك داريم . قلاع خود مستحكم ميسازيم . و از سرحد اوق تا حصار طاق و نهايت گرمسيرات مردم پير و ضعيف و پيادهء خود جا داده ، در قلاع با لشكر پردل سوارهء خود بر گرد اردوى ميرزا شاهرخ ميگرديم و شبيخون مىزنيم . شاهرخ را لشكر عظيمى است و اردوى بزرگى اندك نقل و تحويلى ميكنند و هر روز لشكر ما بيست فرسخ تردد ميتواند كرد . و همه در اين باب يكدليم . ملك نيز اين را [ ا ] حسن شمرده به استحكام « 1 » قلاع اوق فرمان داد و آن ملك را به برادر اعزار شد اشجع خود ، شاه محمود داد و اهل سيستان چون راسخ بجنگ شدند خطبه و سكه بنام ملك قطب الدين كردند . چون اين آوازه به اطراف رسيد سرداران و بزرگان خواف و قهستان و غور و غرجستان و گرمسير و كابل و [ 49 ] طخارستان مثل امير مودود و شاه اسكندر ينالتكن و شاه اسكندر شاه على به درگاه ملك جمع شدند . چون حسن جاندار ستم و جور كلى به سلسلهء ملوك فراه كرده بود و رعايا و ملازمان ايشان را در شكنجه و آزار داشت ، از اين لشكر مجتمع ده هزار
--> ( 1 ) - در اصل : باستحقاق .