ابو القاسم پاينده

122

نهج الفصاحة ( مجموعه كلمات قصار حضرت رسول ص )

گرفته‌اند . قصه اينست : « فرشتهء مرگ به موسى درآمد كه جانش را بگيرد ، موسى مشتى بزد وچشمش كور كرد . فرشته ( لا بد گريان ونالان ) پيش خدا رفت كه مرا پيش بنده‌اى فرستادى كه نمىخواهد بميرد وچشمم را كور كرد ، خدا چشم وى باز داد وگفت به بندهء من بگو اگر دوست دارى زنده بمانى دست بر پوست گاوى نه وبشمار ، هر مو كه زير دست تو نهان شود سالى زنده خواهى بود ! وابن حنبل در مسند خويش بر اين قصهء حديث نما افزوده كه تا اين حادثه ، فرشتهء مرگ آشكارا نزد كسان ميشد واز آن پس كه ضرب شست موسى بديد نهان گشت » . قصه ساز عامي يهودي در خور ملامت نيست كه به تعظيم موسى از الگوى عقل خويش افسانهء قهوه خانه‌اى آورده ، اما جامعان حديث به قيد صحيح را ملامت مىتوان كرد كه چرا خزف را در دامن صدف نشانده‌اند . در بخارى ومسلم از حديث أبو هريره در بارهء موسى قصهء ديگر هست كه گوئى براي خندانيدن مادران بچه مرده آورده‌اند بدين مضمون : « موسى هميشه نهان از بني إسرائيل آب تنى ميكرد ، گفتند قطعا فتق دارد ، يك روز كه لباس خود به سنگى نهاده بود سنگ براه افتاد وموسى بدنبال آن تا ميان قوم دويد تا وى را بديدند آنگاه سنگ ايستاد وموسى لباس خويش برداشت وسنگ را زدن گرفت وشش هفت زخم بدان زد وآيهء شصت ونهم از سورهء احزاب كه گويد : لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ آذَوْا مُوسى فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قالُوا اشاره به همين حادثه است . رسوائى اين حديث هم بمتن وهم بسند عيان است ، سند از أبو هريرهء دروغگو است كه در صف أصحاب ، دروغگوتر از اوئى نبود ومتن همين است ، دويدن سنگ وآنگاه شش هفت زخم خوردن از مشت موسى كه لا بد هركول آهنين بوده است وبدتر از