رفيع الدين محمد بن محمد مؤمن الجيلاني

386

الذريعة إلى حافظ الشريعة ( شرح أصول الكافي )

من ندانم چاره جز بيچارگى * كشتهء حيرت شدم يكبارگى اى خرد در راه تو طفل بشير * گم شده در جستجويت عقل پير نه تو در علم آيى ونه در بيان * نه زيان وسودت از سود وزيان نه ز سودى هرگزت سودى رسد * نه ز فرعونت زيان بودى رسد اى خدايا بىنهايت جز تو كيست * چون توئى بيحدّ وغايت جز تو كيست در چنان ذاتي منْ إبله كي رسم * ور رسم ذاتي منزّه كي رسم يا اله العالمين فرياد رس * دست بر سر مانده‌ام همچون مگس چشم من گر مىنگريد آشكار * جان نهان ميگريد از شوق تو زار پادشاها دل به خون آغشته‌ام * پاى تا سر چون فلك سرگشته‌ام گفتهء من با شما امروز وشب * يك نفس فارغ مباشيد از طلب چون چنين با يكدگر همسايه‌ايم * تو چو خورشيدى وما چون سايه‌ايم چه شود اى معطى بي مايگان * كر نگه دارى حق همسايگان با دل پر درد وجانى بىدريغ * ز اشتياقت أشك مىريزم چو ميغ رهبرم شو ز انكه گمراه آمدم * دولتم ده گر چه بيگاه آمدم هر كه در كوى تو دولت يار شد * در تو گم گشت وز خود بيزار شد نيستم نوميد وهستم بىقرار * بو كه در گيرد يكى از صد هزار اى گنه آمرز عذرآموز من * سوختم رحمي نما بر سوز من من زغفلت صد گنه را كرده ساز * تو عوض صد گونه رحمت داده باز عفو كن دون همّتيهاى مرا * محو كن بي حرمتيهاى مرا مبتلاى خويش وحيران توام * گر بد وگر نيك ، هم زان توام گر تو خوانى نا كسى خويشم دمى * هيچكس در گرد من نَرْسَد همى من كه باشم تا كسى باشم تو را * اين بسم گر نا كسى باشم تو را كي توانم گفت هندوى توام * هندوى خاك سگ كوى توام اى ز فضلت نا شده نوميد كس * حلقهء داغ توام جاويد بس هر كه را خوش نيست دل در درد تو * خوش مبادش ز آنكه نَبْوَد مرد تو