احمد احمدى بيرجندى و سيد على نقوى زاده
93
مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي )
يكى رُمح خطّى 2070945 خ 0 7 خ به بازو چو رامح 3070945 خ 0 8 خ * يكى تيغ هندى حمايل چو جوزا به كف برگرفتم يكى گوى و چوگان * چو پستان و زلف مه سرو بالا كه ناگه در آمد ز در ماهرويم * به زلفى دلاويز و رويى دل آسا بخاييد بيجاده گون فندق از غم * در آن پستهء 5070945 خ 0 9 خ شهد پرورد گويا چو ابر بهارى همى كرد زارى * چو برق يمانى همى كرد غوغا گه از شور بختى و از تلخكامى * همى در شكر سود لولوى لالا گه از گردش ماه و از سير اختر * همى بر قمر 6070945 خ 0 10 خ ريخت عقد ثريّا 7070945 خ 0 11 خ گهى گفت با من بزارى و حسرت * عفى اللّه 8070945 خ 0 12 خ چنين بود عهد تو با ما گهى از طبرخون 8770945 خ 0 13 خ طبر زدفشان شد 0170945 خ 0 14 خ * كه اى يار جنگ آور بى محابا گرت عزم رزمست و آهنگ غارت * به بزمت كنم رزمگاهى مهيّا سپاهيت بخشم ز تركان غمزه * برآور به جنگ آورى دست يغما زنا بخردى خويشتن را ميفكن * ز رنج موفّر 1170945 خ 0 15 خ ز عيش موفّا 2170945 خ 0 16 خ جلاجل 3170945 خ 0 17 خ پيام اجل مىگزارد * تو بيچاره خوانيش آهنگ و آوا مسافر طريق سفر مىسپارد * تو آواره دانيش وادى و صحرا نخست از پى پاسخ او فشاندم * جگر پاره از چشم خونابه پالا پس آنگه به دو گفتم اى ماه روشن * پس آنگه به دو گفتم اى سرو رعنا به جان و تن نازنينت كه بى تو * به جان ناشكيبم به تن ناتوانا مرا بى رطبهاى نوشين لب تو * چه نوش و چه نيش و چه خار و چه خرما و ليكن به آن پاك دادار داور * كه مهر ترا داده در جان من جا كه نبود ز بيمهريم اين تباعد 4170945 خ 0 18 خ * كه نبود ز بد خوييم اين تعدّى به فرمان دارا بود اين عزيمت * چه فرمان دادار و چه حكم دارا در اين رنج بايد صبورى گزيدن * كه رنج صبوريست داروى هردا 5170945 خ 0 19 خ در ايوان نگردد همه عيش حاصل * به ميدان نگردد همه رنج پيدا فتاده بسى شخص از صدر ايوان * رسيده بسى مرد از صف هيجا 6170945 خ 0 20 خ