احمد احمدى بيرجندى و سيد على نقوى زاده

64

مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي )

ز زهد عاكف 9950945 خ 0 11 خ و سيّار صحن روضهء او * به ناز و منّت گيرند مَنّ و سَلوى 0060945 خ 0 12 خ را به ارتقاى مقام نفوس خُدّامش * نويد ذبح عظيم است كيش قربى را وسيلهء شرف از عيدگاه او حُجّاج * به قدس و كعبه فرستند فطر و اضحى را دو كوههء طرق 4560945 خ 0 13 خ و مشهد مقدّس او * زنند طعنه به تقديس قدس و رَضوى را از آن دو كوه گران حلم كوه سنگى 3060945 خ 0 14 خ زاد * كه يك نتيجهء كبرى بود دو صغرى را زهى امام كه مفتاح باب مرحمت است * محبّت تو رضاى ملك تعالى را چنان كه برگ بريزد ز تند باد خزان * محبّت تو بريزد گناه كبرا را تو گر به روز قيامت شفيع خلق شوى * عذاب نيست پرستندگان عُزّى 4060945 خ 0 15 خ را هران كه خاك درت را به تخت و تاج دهد * كند معاوضه با ترّه مَن و سَلوى را ز بس عنايت عامت نمود مستغنى * ز حاجتى كه بهم بود اهل دنيا را بنزد فهم چنان مدّعا شود ظاهر * كه احتياج نيفتد به لفظ ، معنى را غريب از حركات سپهر مضطرب است * بر آستان تو يابد مگر تسلّى را تمام گشت به بىپاسخى كليم از طور * كه راند در ارِنى 5060945 خ 0 16 خ بر زبان خود نى را شها كسى كه به دل داده جام خصم ترا * به كعبه پهلوى مصحف نهاده عُزّى را زدند بيخ و بن مؤمنان به تيغ خلاف * نگاه هيچ نكردند صدق دعوا را ز حلق سيد اشراف جوى خون راندند * به روضهء تو گشادند دست عَدوى 6060945 خ 0 17 خ را بقيه‌يى كه نگشتند كشته از افلاس 7060945 خ 0 18 خ * فروختند به غربت ديار و مأوا را درين زمانه بدان گونه شعر خوار شدست * كه ننگ مىكند از نام خويش شَعرى 8060945 خ 0 19 خ را ولى ز پاكى نظمم به يمن مدحت تست * شرف به نظم روان جرير 9060945 خ 0 20 خ و اعشى 0160945 خ 0 21 خ را غلام پير نظيرى درم خريدهء تست * توجّهى كه ببيند جناب مولا را نماز مرده كند بر مديح مرده دلان * به مدحت تو كند زنده روح اعشى را كنون كه لب به شكايت گشوده‌ام ، خواهم * كه نوشم از كف تو شربت تسلّا را چو خامه را به بنان رخصت جوار دهم * كند به معجزه كار عصاى موسى را چو صفحه را به سر كلك آشنا سازم * كنم بسان دبير بهار انشا را