احمد احمدى بيرجندى و سيد على نقوى زاده
58
مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي )
ز روى حيرت سؤال كردش كه اى نبوده ميان انسان * چه مىشناسى كه كيست آن شه ترا سوى او كه گشت رهبر بگفت حاشا كه من ندانم شهنشهى را كه داد تيغش * درين سواحل نجات ما را ز دام افعى ز كام اژدر 6650945 خ 0 7 خ ز اقتضاى شقاوت ما زمان چندى ازين مقدّم * درين حوالى گرفت مسكن عظيم مارى مهيب 7650945 خ 0 8 خ منكر هميشه كردى چو گردبادى كنار دريا به كام سيرى * به قدر صيدى ز ما ربودى غذاش بودى همى مقرّر ز غصّهء او كه بود مهلك بر آسمان شد تضرع ما * شكفت ناگه گل تمنّا ز غيب شاهى نمود 8650945 خ 0 9 خ بنگر به دست تيغى چو برق رخشان به زير رخشى چو رعد غرّان * به گاه جولان ز هيبت او دل هزبران 9650945 خ 0 10 خ طپيده در بر فشاند آبى بر آتش ما كشيد تيغى به قصد افعى * رسيد افعى ز برق تيغش بدانچه خس را رسيد ز آذر به يك اشارت دو نيم كردش تبارك اللّه چه قدرتست اين * كه مىتواند به يك اشارت جماعتى را رهاند از شر چو فيض او شد مشاهد 0750945 خ 0 11 خ ما زديم بوسه به خاك پايش * شديم سايل كه از كجايى بگفت هستم ز نسل حيدر نقيب 1750945 خ 0 12 خ هفتم شه خراسان امام عالم رضاى كاظم * كه اهل دل را ز خاك پايم رهيست روشن به آب كوثر اشارت او كشيد ما را به طوق طاعت سر اطاعت * كرامت او به ذكر شايع ولايت ما گرفت يكسر وسيله اين شد كه گشت ما را به خاك پايش عقيده حاصل * بدين عقيده سزد كه باشد مراتب ما ز چرخ برتر