احمد احمدى بيرجندى و سيد على نقوى زاده
59
مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي )
جوان مخلص چو اين حكايت چو ديد يك يك گشود بندش * كه سهو كردم محبّ آن شه به بند محنت كجاست در خور ز بند رشته اسير آبى به بحر در شد پس از زمانى * بكرد بيرون هزار گوهر بهاى هر يك خزانهء زر امام بايد چنين كه يابد ز معجز او مراد هر كس * اسير بيند نجات دردم 2750945 خ 0 13 خ فقير گردد روان 2060945 خ 0 13 خ توانگر ايا امامى كه بحر و بر را گرفت صيت 3750945 خ 0 14 خ صلاى 4750945 خ 0 15 خ جودت * تويى كه هستى نظام عالم چراغ مسجد رواج منبر دو ماه رويت ز حسن طلعت فكنده نورى به هر دو عالم * چهار حد سراى قدرت شده مسجّل به چار دفتر ز بحر علمت زلال رحمت همه زمانى دويده هر سو * ز خوان لطفت نوال 5750945 خ 0 16 خ نعمت همه جهان را شده مقرّر اگر چه هستى به روى چون مه چراغ مشرق ولى بگويم * به هيچ صورت نمىنمايى به اهل مغرب رخ منوّر فلك ز مشرق مثال خور را هميشه آرد ازان به مغرب * كه هر كه باشد رخ تو بيند دران صحيفه تويى مصوّر شها فضولى ز روى رغبت سر طواف در تو دارد * چنان كه خواهد درين عزيمت بسان مرغى برآورد پر اميدوارم خلاف واقع حجاب مانع ز راه خيزد * مراد خاطر ز لطف ايزد بوجه احسن شود ميسّر * * *