احمد احمدى بيرجندى و سيد على نقوى زاده
47
مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي )
به باغ سرو سهى با وجود دلجويى * كشيده پاى زرشك قد تو در دامن نگر كه يوسف گل را ز شرم عارض تو * دريده است زليخاى باد ، پيراهن مراز گوى وز چوگان همين تمام كه يار * دلم بخست به چوگان زلف و گوى ذقن 0250945 خ 0 4 خ گياه و لاله دمد دم بدم چو فصل بهار * بر آستان تو هر دم ز آب ديدهء من چو جان درازى سرو تو از خدا خواهم * روم به قبلهء حاجت رواى اهل زمن به خوابگاه شهادت مآب مشهد طوس * شهيد خاك خراسان قتيل ظلم و فتن رضاى مرتضوى منزلت كه خاك درش * روا بود كه بود توتياى چشم پَرَن ز بوى تربت پاكش اويس 7050945 خ 0 5 خ زنده شود * نسيم اگر برساند شميم او به قَرَن 1250945 خ 0 5 خ به برزنى كه در او روضهء مقدّس توست * بهشت برنزند با سواد آن برزن فراز قبّهء او نَسرِ طاير 2250945 خ 0 6 خ ار بپرد * بريزدش ز حيا پر شهپر از پرغن 4250945 خ 0 7 خ هماى سدره نشين را بر آستانهء اوست * چو طايران حرم طوقِ طَوعْ در گردن هنوز شام ، چو عبّاسيان سيه پوش است * كه هم زدودهء عباس يافت درد و حزن بسوخت ز آتش جانسوز دودهء عباس * ز جوش سينهء او آفتاب را جوشن عِنَب به زهر برآمود 5250945 خ 0 8 خ و داد مأمونش * چنان كه سونش الماس داد زن به حسن 6250945 خ 0 9 خ مدار امن و امان را به زهر قاتل كشت * تو خود بگوى كه مأمون كجا برد مأمن هنوز خون جگر در درونهء عنب است * چنان كه در حلبى آبگينه ، دُردى دَنْ 7250945 خ 0 10 خ چو زان عنب رخ عنّابيش عنبگون شد * عنب بريخت چو عنّاب خون دل ز بدن از آن دو دانه عنب با سرشك عنابى * هنوز زهره چو زهرا همىكند شيون گرش نه لطف و جوانمردى و كرم بودى * به يك مقام نگشتى مقيم با دشمن آيا مقيم مقام تو طاير جبروت 8250945 خ 0 11 خ * ايا به خاك درت چشم روشنان روشن مقيم خاك خراسان شدى به درد و فراق * چو با تاسف ، يوسف مقيم بيت حزن امير قافله تنها چرا زند خرگاه ؟ * شريف مكّه به غربت چرا كند مسكن ؟ به سوك قتل تو بر نيل زد بنفشه كلاه * به داغ مرگ تو در خون گرفت لاله كفن تو از بلاد عرب ، مسكن از ديار عجم * تو از حجاز و خراسان ترا بود مدفن