محمد على مجاهدى

650

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

4 در كارگاه هستى ، تا نقش ما زدند * آزادگان به كوى محبت لوا زدند از عالم وجود قدم در فنا زدند ( برخوان غم چو عالميان را صلا زدند ) * ( اوّل صلا به سلسلهء انبيا زدند ) بار بلاى عشق هر آنكس به جان خريد * از جام مهردوست مى عاشقى چشيد در كار عشق پا و سر و تن به خون كشيد ( نوبت به اوليا كه رسيد آسمان طپيد ) * ( ز آن ضربتى كه بر سر شير خدا زدند ) دوران چو داشت در سر فكر ستيزها * مشتى دغل نشاند به جاى عزيزها تا عاقبت به دست همان بىتميزها ( پس آتشى ز اخگر الماس ريزها ) * ( افروختند و در حسن مجتبى زدند ) مىخواست چرخ فتنه‌گر ، اين گنبد كبود * رنگين به خون ديده كند عالم وجود دردى به دردهاى دل مصطفى فزود ( وانگه سرادقى كه ملك محرمش نبود ) * ( كندند از مدينه و در كربلا زدند ) از موج حادثات به صحراى بيكران * دريا به جنبش آمد و شد سيل خون روان باران مرگ كرد گلستان دين خزان ( وز تيشهء ستيزه در آن دشت ، كوفيان ) * ( بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند ) از تيغ و تيرِ لشگر دون‌پرور يزيد * آل على شدند چو در كربلا شهيد بس نونهال تازه كه در خاك و خون طپيد ( پس ، ضربتى كز آن جگر مصطفى دريد ) * ( بر حلق تشنهء خلف مرتضى زدند )