محمد على مجاهدى
646
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
صلاى غم 1 از موج فتنه چشم جهان غيرت يم است * وز تندباد حادثه پشت فلك خم است صبح اميد چون شب تاريك مظلم است ( باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است ) * ( باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است ) هر جا نشان محنت و مردم بغم قرين * افكندهاند غلغله تا چرخ هفتمين گردون فكنده بس گره از درد بر جبين ( باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين ) * ( بىنفخ صور خاسته تا عرش اعظم است ) از لوح سينه رفته چرا نقش آرزو * فريادها شكسته ز اندوه در گلو خورشيد برده سر بگريبان غم فرو ( اين صبح تيره باز دميد از كجا كزو ) * ( كار جهان و خلق جهان جمله درهمست ) هر جا به گوش ميرسد آواى انقلاب * خلقى بماتمند و جهانى در اضطراب جان در تلاطم آمده دل را نمانده تاب ( گويا طلوع مىكند از مغرب آفتاب ) * ( كآشوب در تمامى ذرّات عالم است ) روشن به راه ديده چراغ اميد نيست * كس را هواى شادى و گفت و شنيد نيست زين ابر تيره اختر شادى پديد نيست ( گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست ) * ( اين رستخيز عام كه نامش محرّم است ) شورى بسر افتاده كه جاى مقال نيست * جز غم نصيب مردم شوريده حال نيست باغ حيات را پس ازين اعتدال نيست ( در بارگاه قدس كه جاى ملال نيست ) * ( سرهاى قدسيان همه بر زانوى غم است )