محمد على مجاهدى

647

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

خلق جهان ز سوز نهان نوحه مىكنند * از دست داده تاب و توان نوحه مىكنند هر جا ز ديده اشك‌فشان نوحه مىكنند ( جن و ملك بر آدميان نوحه مىكنند ) * ( گويا عزاى اشرفِ اولاد آدم است ) شاهى كه افتخار به دو كرده عالمين * بابش علىّ و فاطمه را هست نور عين از شرم روى او به حجابند نيّرين ( خورشيد آسمان و زمين نور مشرقين ) * ( پروردهء كنار رسول خدا حسين ( ع ) ) 2 كردند كوفيان همه دامان كربلا * گلگون ز خون پاك شهيدان كربلا خون موج زد ز بحر خروشان كربلا ( كشتى شكست خوردهء طوفان كربلا ) * ( در خاك و خون فتاده بميدان كربلا ) كس در زمانه نيست كزين غم فسرده نيست * آنكو كه دل شكسته ازين درد نيست كيست هر چند كار چرخ فسونگر ستمگريست ( گر چشم روزگار بر او فاش مىگريست ) * ( خون مىگذشت از سر ايوان كربلا ) در نينوا نبود چو آبى به غير اشك * چشم فلك نديد سرابى به غير اشك اطفال را نبود جوابى به غير اشك ( نگرفت دست دهر گلابى به غير اشك ) * ( ز آن گل كه شد شكفته به بستان كربلا ) با آنكه بود شاه بر آن قوم ميهمان * بر قتل او كمر همه بستند بر ميان كى اين ستم رسيده به همان ز ميزبان ( از آب هم مضايقه كردند كوفيان ) * ( خوش داشتند حرمت مهمان كربلا )