محمد على مجاهدى

644

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

اسم مقدّسى كه مىگم ، چيه ؟ ! * اون كه مىگم دلش بزرگه ، كيه ؟ ! قصّه ما « به سر رسيد » نداره * قهرمونى به جز شهيد نداره يه دخترى بود و دلش بزرگ بود * يه روز اسير چند تا گلّه گرگ بود پوشيده بود مثلى كه ماه تو هاله * سن‌ِّشو تو خوب مىدونى ، سه ساله رو مقنعه‌ش ، رديف پولكى داشت * بابا ، مامان ، داداش كوچكى داشت عشق و مىگن خداييه ، راس مىگن * دختر مىگن باباييه ، راس مىگن عشقِ باباش توى دلش به جوش بود * يه مرد خوش قد و بالا عموش بود هردو براش مثل گل و نور بودن * مىمرد اگر يه روز ازِش دور بودن چه كار كنه ؟ تاب صبورى نداشت * بچّه بود و ، طاقت دورى نداشت سه ساله بود ، اما موهاش سفيد شد * وقتى باباش پيش چِشاش شهيد شد غريبه ( نذر حضرت مسلم ( ع ) ) چقدر آشنا مىنُمايى غريبه ! * بگو از كجا ، از كجايى غريبه ؟ درين شهر و اين شب چه بىسر پناهى ! * ندارى مگر آشنايى غريبه ؟ ! دل نخلها ، تازه شد از عبورت * مگر تو ولىِّ خدايى غريبه ؟ تو در آسمان نگاهت چه دارى ؟ * كه كردى دلم را هوايى ، غريبه ! غبار كدامين سفر بر تو مانده‌ست ؟ * كه گرد از دلم مىزدايى غريبه ؟ تن شهر ، بوى تو را مىدهد آه ! * تو جان كدام آشنايى غريبه ؟ ! تو را مىشناسم ، تو را مىشناسم * تو همرنگ خون خدايى غريبه ! كمين‌گاه ديوَست اين شهر ، اين شب * مگر در دل من درآيى غريبه ! تو رفتى و مانده‌ست در كوچهء شهر * نشان از توام ردِّپايى ، غريبه ! قصّهء باغ شفقِ پرپر كاروان ره مىسپرد ، اما دل و جان سوخته * اشك ، دريا مىنُمود امّا بيابان سوخته ! باد از باغ شفق - پرپر چه زخمى مىگذشت * دامنش امّا ز گُلداغ شهيدان سوخته آه از آن شام غريبانى كه بر عالم گذشت * دشت و دريا غرق خون ، پيدا و پنهان سوخته ديدم آن شب بر زمين خاكستر پروانه را * شمع را ديدم ولى سر در گريبان ، سوخته