محمد على مجاهدى

580

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

پِى دفع شب بيداد برخاست * امام شب‌شكن از خاور گل به عزم كشت بذر سرخ لاله * قدم در دشت دل زد سَروَرِ گل چنان گل گل به گلى روييد از گل * كه‌گويى گشت برپا محشر گل چو نرگس در رواق صحن گردون * زرافشان شد عروس زرگر گل به وجد آورد هوش مرغ جان را * طنين نغمهء رامشگر گل گرفت از چهره بلقيس غنچه * سليمان سبا شب ، معجر گل چو ابراهيم آذر بلبل مست * غزلخوان شد ميان مُجمَر گل علم بر دوش با ذكر هُوَ العشق * قيامت كرد پير لشكر گل به حكم عشق اسماعيل دل را * به مسلخ كرد راهى هاجر گل ز پشت ابر خيمه همچو خورشيد * عيان شد روى شِبل حيدر گل ز نو شق القمر تكرار گرديد * چو مُنشَق گشت فرق اكبر گل تن صد چاك قاسم زير شمشير * ورق مىخورد همچون دفتر گل چو نخل از تيشه بيداد افتاد * كنار عَلقَمِه آب‌آور گل به دشت داغ جانسوز شقايق * فسرد از تشنه‌كامى ، دختر گل بِناگه بوسه زد تير سه شعبه * به حلق غنچهء سيسمبر گل به روى شاخه سبز ولايت * فَلَق سر زد ز حلق اصغر گل به جاى آنكه گِريَد ، با تبسّم * چو بلبل بُرد سر ، زير پر گل ز ياقوت مذاب چشم ساقى * لبالب گشت از خون ساغر گل ميان گيرودار خنجر و خون * شكوفا شد لب جانپرور گل كه‌اى نامردم بيداد پيشه * حسينم ! من عزيز داور گل منم خورشيد بزم آفرينش * منم در رگ رگ گل ، جوهر گل منم آزاد مرد ملك هستى * منم قانونگذار كشور گل منم ويرانگر كاخ ستمگر * منم روح عدالت گستر گل به گوش چرخ چون خورشيد پيچيد * پيام تابناكِ آخر گل كه گل هرگز نبندد با خزان عهد * خزان هرگز نگردد ياور گل