محمد على مجاهدى

581

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

نشايد كرد بيعت با شب‌انديش * نشايد شد مطيعِ كافر گل به گلشن پيش خار هرزه هرگز * نگردد خم سَرِ مِهر افسر گل نبندد عهد با آتش سرشتان * رَوَد بر باد اگر خاكستر گل بِناگه چرخِ چرخ از چرخش افتاد * جهان شد سرخ ، در چشم تَرِ گل نماز عاشقى را بست قامت * سَرِ سجادهء خون رهبر گل فرو پيچيد از طوفان وحشت * غبارى قيرگون در سنگر گل غروب غربت گُل بود و بلبل * شب بيداد و فصل پَرپَر گل زِرِه از لالهء دل كرد بر تن * به دشت داغ ، خون برزيگر گل چنان خورشيد بال و پر درآورد * به زير تير و خنجر ، پيكر گل ز بس زوبين فرو باريد گردون * به خون آغشته شد ، بال و پر گل ز سنگ فتنه چون آئينه صبح * مُشجّر شد تنِ سيمين برِ گل چو ماهى در ميان قُلزُم خون * شناور شد وجود اطهر گل ز جَذر و مد دريا شد معطر * فضاى عالم از عطر تَرِ گل زمين سرشار از خون خدا شد * چو خنجر بوسه زد بر حنجر گل شبى تاريك بود و شب نژادى * بريد انگشت و بُرد انگشتر گل خزان شد گلشن و باد خزانى * حرير پيرهن بُرد از برِ گل نهان در شط خون شد مهر و چون ماه * عَلَم شد بر فراز نِى سَرِ گل اسير عشق جانان همچو بلبل * برون شد داغدار از معبر گل ز دشت عشق تا شام بلا رفت * پى خونخواهى گل ، خواهر گل الا پروانهء شمعِ شريعت * الا اى پير و پيغمبرِ گل ز نو تاريخ گل تكرار گرديد * شد ايران كربلاى ديگر گل به لعل پير پيروز جماران * شكوفا شد پيام رهبر گل حماسه‌ساز عاشورا به پا خيز * مَهِل بر خاك افتد مِغفَرِ گل به ميدان شرف با تير تكبير * بگير از دشمن گل ، كيفر گل ز نو « هيهاتَ مِنّا الذلة » گل كرد * ز خونِ جارىِ روشنگر گل