محمد على مجاهدى
546
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
افتاده روى خاك تن دريا ( به حضرت ابو فاضل ( ع ) ) دنبال ردّ پاىِ كه مىگردد بر خاكهاى تبزدهء صحرا ؟ * دنبال بىنشانِ نشان كيست مجنون گمشده ؟ ! نه خودِ ليلا ! افتاده به شماره نفسهايش ، پژمرده است باغ لبان او * افتاده است لرزه به زانويش ، چيزى نمانده است كه او از پا . . . با چشمهاى مضطربش دارد از عمق زخم حادثه مىگويد * از ظهر خشكسالىِ باغى سبز ، يك عصر قبل از آنكه رسد فردا دنبال ردّ پاى نگاهش رفت ، بغضى شكفت گوشهء چشمانش * آتش زبانه مىكشد از سينهش ، هُرم عطش گرفته گلويش را پشت سرش هر آنچه كه بود و بود هجده گل سپيد كه قرمز شد * پژمرده است باغ ميان خون ، خشكيده است باغ لب دريا از باغ مانده دسته گلى پرپر ، هجده گلى كه هديه به يك تن شد * يك دسته گل به نيّت يك مادر ، يك دسته گل به خاطر يك زهرا امّا نگاه او به كجا مىرفت تنها به سمت غربت نخلستان ؟ * آنجا كنار رود چه مىخواهد ؟ بوى گلى شنيده مگر آنجا ؟ بر خاك داغ قدمهايش هر گوشه مىروند ، مگر يابند * نام و نشان گمشدهاى از عشق ، تعبير عاشقانهء يك معنا مىبيند از دريچهء چشمى خيس - باور ندارد آنچه كه مىبيند - * افتاده قرص ماه ميان خون ، افتاده روى خاك تن دريا دنبال ردّپاىِ . . . نمىگردد ، افتاده روى خاك دو دست آب * افتاده روى خاك ، كنار مشك ، دستان آبآور يك سقا !