محمد على مجاهدى

540

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

اين سو ، حيات آينه بىآب مىشكست * آن سو ، فراتْ خنده به لب قاه قاه داشت در رزمگاه نور كه ايزدْ سرشت بود * اهريمن ضلالت و ظلمت سپاه داشت توفان تيغ بازى مستانه مىوزيد * از پهنه‌اى كه خون خدا بارگاه داشت در نيمروز عشق كه عاشق‌ترين سوار * بر مِهردوست حاجت مُهر گواه داشت آورد حجّتى كه ز گهواره تا مصاف * زنجير شيون و ، زِره اشك و آه داشت بر دوش صلح‌ْپوش امامت نشانه رفت * تير قضا ، كه تا حرم وحى راه داشت آواز خون سرود و به خواب عدم غُنود * مرغى كه بر درخت ولايت پناه داشت هر دشنه‌اى ، علامت سرخ سؤال داشت * هر خنجرى خميد كه : آيا گناه داشت ؟ ! « 1 » يك گوش و يك گوشواره ! خورشيد ، خورشيد ، خورشيد ، آيينه‌اى پاره پاره * شمشير ، شمشير ، شمشير ، رنگين ز خون ستاره خورشيد ، خورشيد ، خورشيد ، آيينه آتش گرفته * مىبارد از آسمان : آه ، مىجوشد از شن : شراره خورشيد ، خورشيد ، خورشيد ، آيينه بيتاب و آب‌ست * با تشنگانش ترنّم ، بر كشتگانش نظاره خورشيد ، خورشيد ، خورشيد ، آيينه مىسوزد از داغ * خون مىچكد قطرهْ قطره از جنبش گاهواره خورشيد ، خورشيد ، خورشيد ، آيينه مىبارد آن دور * قاموس قرآن پياده ، اشباح شيطان سواره خورشيد ، خورشيد ، خورشيد ، آيينه در كاروان‌ست * گويى تراشيده ابليس اين مردمان را ز خاره خورشيد ، خورشيد ، خورشيد ، آيينه مىخواند از دوست * تقدير ، تقدير ، تقدير ، از اين سفر نيست چاره

--> ( 1 ) . همان ، ص 43 و 44 .