محمد على مجاهدى
539
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
شطّ شقايق گيسوى خورشيد مىلغزيد روى خيمهها * خون و آتش مىتراويد از سبوى خيمهها آبِ پاى تپّهها مىشست زخم دشت را * از شرار تشنگى پر بود جوى خيمهها آسمان ، آرام در شطّ شقايق مىنشست * ارغوان مىريخت در جام وضوى خيمهها شهريار عشق در گرم بيابان خفته بود * اسب با زين تهى مىرفت سوى خيمهها گرد را سر تا به پا آغوش استقبال كرد * آفتابى شعلهپوش از رو به روى خيمهها شيههاى خونين شنيد و از حرم بيرون دويد * شوق را عرشىْ غزالِ آيهْ بوى خيمهها اسب رنگين يال و تنها بود ، تنهاتر ز كوه * خاك شد با گام رجعت آرزوى خيمهها ساربانان در جرس زنگ اسارت داشتند * بال مىزد بغض غيرت در گلوى خيمهها كاروان ، آلالهها را برد و شب مهتاب ديد * نخل سبز بىسرى در جستجوى خيمهها « 1 » برگريز عشق سرخِ غروب بود و حريق خيام بود * آغاز زنگ قافله در راه شام بود سرخِ غروب بود و شهيدان و هُرم خاك * روز نبرد نور و سياهى تمام بود سرخ غروب بود و سكوت سوارها * اسب امير آينهها بىلگام بود سرخ غروب بود و ، عطش آه مىكشيد * در ديده ، خوابِ آب هم آنجا حرام بود سرخ غروب بود و ، چو آغوش آسمان * ماه و ستاره بر سرِ نى در خرام بود سرخ غروب بود و ، زمان گنگ مىگذشت * در برگريز عشق نه جاى كلام بود سرخِ غروب بود و ، زمين مانده بود مات * تا در ميانه ، لالهء زهرا كدام بود ؟ « 2 » عاشقترين سوار مىرفت بارهء شب و ، بار گناه داشت * مىآمد آفتاب و ، غمى در نگاه داشت پيراهن سپيده ، سياهى گرفته بود * خورشيد ، داغ شرم ز پير پگاه داشت تا دوردست ، نيزه پسِ نيزه مىدميد * آغوش دشت ، حسرت سبز گياه داشت
--> ( 1 ) . همان ، ص 39 و 40 . ( 2 ) . همان ، ص 41 .