محمد على مجاهدى

538

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

شمشيرهاى برهنه از هُرم آفتاب ، زمين در نفير بود * هستى گداز سينهء گرم كوير بود نه شاخه از شكوفه سپيداب مىنُمود * نه قامت درخت نشسته به شير بود جاى نسيم ، باد تب‌آلود مىوزيد * نه نكهت بهار ، نه بوى عبير بود خورشيد ، در نهايت بيداد مىگداخت * صحرا ، به ژرفناى حرارت اسير بود ره مىسپرد قافلهء عشق و راستى * بر كاروانيان ، گل آتش حرير بود تا بر حريم ميكدهء دوست سر نهند * جانها در آن مقام به گلبانگ پير بود پيرى كه در كمال طريقت چراغ داشت * پيرى كه بر جهان حقيقت سفير بود قامتْ قصيده‌اى كه به ديباچهء وجود * از خويشتن گزير و ، ز حق ناگزير بود مشتى درشت بر دهن ديوسيرتان * سروى سترگ در گذر زمهرير بود در عاشقى ، يگانهء دنياى نيستى * در دوستى ، ز جاه و زر و مال سير بود « ما در پياله عكس رخ يار ديده‌ايم » « 1 » * سيمرغ قاف آينه‌ها را صفير بود آيينه‌هاى خون ، كه به ظهر ضميرشان * بر نيزه‌ها شكفته شدن دلپذير بود آيينه نه ، تسلسل حريّت حَرا * آيينه نه ، تداوم روز غدير بود با ساز صولت اسد الله دشت عشق * نيزار نينوا ، شرفْ آهنگ شير بود افتاده در محاق خدايان زور و زر * ماهى كه در سپهر فتوت منير بود دانست تيغ مرگ بِهْ از بندِ بندگىست * افراشت قامتى كه نه ذلّت‌پذير بود شمشيرها ! برهنه طواف تنم كنيد * راز حماسه كارى مردى دلير بود مردى كه مىنوشت خط سرنوشت را * مردى كه چون خداى جهان بىنظير بود مردى كه با تولّد خود ، آفتاب را * بر مُنجيان خفتهء عالم بشير بود در موج‌خيز حادثه ، در ساحل فرات * آنجا كه حق به پنجهء باطل اسير بود « استاده‌ام چو شمع ، مترسان ز آتشم » « 2 » * پاسخ گزار خنجر و شمشير و تير بود « 3 »

--> ( 1 ) . وامى از لسان الغيب حافظ شيرازى . ( 2 ) . وامى از لسان الغيب حافظ شيرازى . ( 3 ) . زين نقرهء واژگون ، خسرو احتشامى ( هونه‌گانى ) ، سال 1382 ، قم ، الطّيار ، ص 35 تا 37 .