محمد على مجاهدى

503

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

بر سر كوى تو بازى سر و جان باختن است * آن چه بازى است در آخر همه بر اين سر كوست ما كه باشيم كه در پاى تو از جان گذريم * كاوليا را سر و دل در خم چوگان تو ، گوست پيش ما از همه سو قبله به جز روى تو نيست * وجهِ اللّهى و روى تو عيان از همه سوست چهرهء نغز تو در پردهء مغز من و ، من * مىدرم پوست كه مغز آمده در پردهء پوست تيرباران چو تنت از همه سو گشت حسين * سوى حق روى دولت از همه و از همه سوست گشت از خون تنت كرب و بلا دشت ختن * اينك از تربت او صورت من غاليه بوست سجده بر خاك تو شايسته بود وقت نماز * اى كه از خون جبينت به جبين آب وضوست هر كريمى نشود كشته بر آزادى خلق * جز تو اى زنده ! كه جود و كرمت عادت و خوست بر لب خشك تو جيحون رود از چشم ترم * هر كجا رهگذرم بر لب بحر و لب جوست زخم شمشير نديدم كه بدوزند به تير * جز جراحات عروق تو كه اين‌گونه رفوست تشنه اطفال تو در باديه مردند و هنوز * خضر بر چشمه خضراى لبت باديه‌پوست ناوكم بر دهن آيد كه نگويم به كسى * اصغرت را ز كمان تير سه پهلو به گلوست تيغ فولاد كجا روى لطيف تو كجا ؟ * دل بر اين‌روى نگريد اگر از آهن و روست « 1 » فى ثناء الحسين ( عليه السلام ) قامتت را چو قضا بهر شهادت آراست * با قضا گفت مشيّت كه : قيامت برخاست راستى شور قيامت ز قيامت « 2 » خبرى است * بنگرد زاهد كج‌بين اگر از ديدهء راست خلق در ظلِّ خودى محو و تو در ظلّ خدا * ماسوا در چه مقيم‌اند و مقام تو كجاست ؟ هرطرف مىنگرم روى دلم جانب توست * عارفم بيت خدا را كه دلم قبله نماست زنده در قبر دل ما بدن كشتهء توست * جان مايى و تو را قبر - حقيقت - دل ماست دشمنت كشت ولى نور تو خاموش نگشت * آرى آن جلوه كه فانى نشود نور خداست بيرق سلطنت افتاد كيان را ز كيان * سلطنت ، سلطنت توست كه پاينده لواست نه بقا كرد ستمگر ، نه به جا ماند ستم * ظالم از دست شد و پايه مظلوم به جاست زنده را ، زنده نخوانند كه مرگ از پى اوست * بلكه زنده است شهيدى كه حياتش ز قفاست

--> ( 1 ) . همان ص 58 و 59 . ( 2 ) . قيام تو .