محمد على مجاهدى

495

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

6 يادم آمد از آن رضيع صغير * طفل شش ماهه اصغر بىشير برد آن طفل را امام مبين * از حرم سوى آن گروه شرير گفت : گيرم كه من گنهكارم * نيست اين كودكِ مرا تقصير برسانيد بر گلويش آب * كه ز بىشيرىاش رخ است چو قير آوخ آوخ كه از كمان قضا * بر گلوى لطيفش آمد تير زين مصيبت به هر زمان و مكان * همه گويند از صغير و كبير : كُلُّ يَوم كَيَوم عاشوراء * كربلا ، كُلُّ عَرصَةِ الغَبراء 7 كرد شاه شهيد با دل ريش * تكيه از بىكسى به نيزه خويش گفت : آيا كسم كند يارى ؟ * كه نه يارم به جاى ماند و نه خويش بو الحنوق‌اش جواب داد و فكند * سوى او ناوكى كه داشت به كيش « 1 » شاه از صدر زين به خاك افتاد * با دلِ پر ز ريش و حال پريش همچو تيرش سنان رسيد به سر * رو به پهلويش از سنان سرِ نيش يك زمان بىفغان نبايد بود * زين ستم‌هاى قومِ كافركيش كُلُّ يَوم كَيَوم عاشوراء * كربلا ، كُلُّ عَرصَةِ الغَبراء 8 آه از آن دم كه شمرِ زشت سِيَر * شد به بالين شاه تشنه‌جگر پاى بر سينه‌اش نهاد ز كين * دست برد از جفا سوى خنجر برد خنجر به سوى حنجر او * كرد خنجر حيا از آن حنجر شه دين را بريد سر ز قفا * شرم ننمود او ز پيغمبر ( فرصتا ) ! لب ببند و شو خاموش * زين جگرسوز قصّه هين بگذر در همه سال و ماه و هفته و روز * گريه كن در عزاى آن سرور كُلُّ يَوم كَيَوم عاشوراء * كربلا ، كُلُّ عَرصَةِ الغَبراء « 2 »

--> ( 1 ) . تركش ، تيردان . ( 2 ) . همان ، ص 454 تا 458 .