محمد على مجاهدى
494
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
3 مىكنم ياد از برادر او * آنكه بودى به جان برابر او رايت افراز : حضرت عباس * كه همى بود يار و ياور او از پىِ آب رفت با لب خشك * تيرى آمد به ديدهء تر او تيغ كين آختند و افكندند * مشركين دستها ز پيكر او ناگه از تيشه ستم افتاد * بر زمين سروِ نازپرور او در غمش سال و ماه درهمهجا * گفت كلثوم زار خواهر او كُلُّ يَوم كَيَوم عاشوراء * كربلا ، كُلُّ عَرصَةِ الغَبراء 4 يادم از اكبر جوان آمد * كه سوى رزمگه دوان آمد هر كه ديد آن جمال را مىگفت : * نبىِ آخرُ الزّمان آمد تيغ بگرفت و حمله كرد و بكشت * كز عدو بانگِ الامان آمد آه از آن دم كه از جفاى سپهر * بر سرش تيغ جانستان آمد از سرِ زين فتاد بر سر خاك * چون از آن زخم ناتوان آمد در همه عمر مادرش : ليلا * گفت ، هر جا كه در فغان آمد : كُلُّ يَوم كَيَوم عاشوراء * كربلا ، كُلُّ عَرصَةِ الغَبراء 5 يادم آمد ز قاسم ناشاد * كه در آن دشت تازه شد داماد كرد در حجله با عروس وداع * خواست از عمّ خويش اذن جهاد رفت و از آن عدو بكشت بسى * شورشى در ميان قوم افتاد سوى او با سنان و خنجر و تيغ * لشكر از هر كنار روى نهاد بر زمين ناگه آمد از سرِ زين * نخل قدَّش ز تيشهء بيداد مادر از داغ او به مدت عمر * همهجا گفت با دو صد فرياد : كُلُّ يَوم كَيَوم عاشوراء * كربلا ، كُلُّ عَرصَةِ الغَبراء