محمد على مجاهدى

483

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

اتمام حجت ازلى را به صد زبان * با آن گروه بيخرد بو الفضول كرد چندى ميان معركه « هل من مغيث « 1 » » گفت * چندى به فصل خود ز پيمبر حديث گفت 10 چندان كز اين مقوله بر آن قوم بىادب * برخواند آن ستوده شهِ ابطحى نسب يك تن نداد پاسخ وى را وز اين قبيل * آزرده گشت خاطر شاهنشه عرب آمد به قتلگاه به بالين كشتگان * فرياد كرد به جگرى خسته از تعب كاى دوستان محرم و ياران محترم * اى همرهان نيك و رفيقان منتخب اى اكبر جوانم و عباس صف‌شكن * اى مسلم بن عوسجه اى حر و اى وهب رفتيد جمله در كنَف « 2 » رحمت خدا * خورديد نوشداروى غفران ز فيض رب من مانده‌ام غريب درين دشت پربلا * محزون و داغديده جگر خون و تشنه‌لب خيزيد و بر غريبى من رحمتى كنيد * كامروز گشته صبح اميد چو تيره شب كشتند ياوران مرا جمله بيگناه * خستند كودكان مرا جمله بىسبب پژمرده از عطش گل رخسار شيرخوار * بيمار را ز تشنگى افزوده تاب و تب چون ديد پاسخى نرسيدش به گوش جان * ز آن دوستان صادق و ياران باادب آهى كشيد و گفت : خدا باد يارتان * خوش رفته‌ايد آيم‌ِتان من هم از عقب باد اين خبر به سوى حرم برد در نهفت * به گاهواره فغان بركشيد و گفت : 11 لبيّك اى پدر ! كه منَت يار و ياورم * در يارى تو نايب عباس و اكبرم مدهوش باده خم ميخانه غمم * مشتاق ديدن رخ عمّ و برادرم آب ار نمىرسد به لب لعل نازكم * شير ار نمانده در رگ پستان مادرم

--> ( 1 ) . آيا فريادرسى هست ؟ ! ( 2 ) . سايه ، جانب ، كرانه .