محمد على مجاهدى
484
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
در آرزوى ناوك تير سه شعبهام * در حسرت زلال روانبخش كوثرم در شوق آن دقيقه كه صيّاد روزگار * با ناوك كمان قضا بشكند پرم خواهم به شاخ سدره نهم آشيان فراز * تا بنگرى كه عرش خدا را كبوترم هر چند جثّه : كوچك و تن : لاغر است ليك * از دولتت هواى بزرگى است در سرم آن قطرهام كه سالك درياى قلزمم * آن ذرّهام كه عاشق خورشيد انورم با دستهاى كوچك خود جان خسته را * در كف گرفتهام كه به پاى تو بسپرم آغوش برگشاى و مرا گير در بغل * تا گوى استباق « 1 » ز ميدان به در برم شاه شهيد در طرب از اين ترانه شد * او را به بر گرفت و به ميدان روانه شد 12 آمد ميان معركه گفت : اى گروه دون * كز راه حق شديد به يكبارگى برون از جورتان تپيد به خون اكبر جوان * وز ظلمتان لواى ابى الفضل شد نگون ديگر بس است ظلم كه شد از حساب بيش * ديگر بس است جور كه گشت از شمر فزون اين طفل شيرخواره سه روزست كز عطش * نوشد به جاى شير ز پستان غصه ، خون رنگ بنفشه يافته رخسار چون گلشن * بيجاده « 2 » فام كرده لب لعل لالهگون گيرم كه من به زَعم « 3 » شما باشدم گناه * اين بيگنه خلاف نكردهست تاكنون آبى دهيد بر لب خشكش خداى را * كاندر دلش شكيب نه و اندر تنش سكون گفتار شه هنوز به پايان نرفته بود * كآن طفل نالهاى ز جگر زد چو ارغنون « 4 » و آن گاه خندهاى به رخ شه نمود و خفت * ديگر ز من مپرس كه شد اين قضيه چون ؟ اين قاصد اجل ز كجا بود ناگهان ؟ * و آن را به حلق تشنه كه بودهست رهنمون ؟ شد پاره حلق اصغر بىشير و تازه گشت * زخم دل حسين جگر خسته از درون
--> ( 1 ) . طلب پيشى و سبقت كردن . ( 2 ) . نوعى از ياقوت سرخ ، كهربا . ( 3 ) . گمان بردن ، تصور كردن . ( 4 ) . نوعى ساز شبيه پيانو كه مىگويند افلاطون مخترع آن بوده .