محمد على مجاهدى
482
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
8 در كوفه از وفا و محبت نشانه نيست * وز مهر و آشتى سخنى در ميانه نيست كردار جز نفاق و عمل جز خلاف نه * گفتار جز دروغ و سخن جز فسانه نيست يا كوفيان نيافتهاند از وفا نشان * يا هيچ از وفا اثرى در زمانه نيست اى شه ! ميا به كوفه كه اين ورطه هلاك * گرداب هايلى است كه هيچش كرانه نيست اين مردم منافقِ زشتِ دو رويه را * خوف از خداى واحد فرد يگانه نيست دارند تيرها به كمان برنهاده ليك * جز پيكر تو ناوكِشان را نشانه نيست بهر گلوى اصغر تو تير كينه هست * وز بهر كودكان تو جز تازيانه نيست هشدار اى كبوتر بام حرم كه بس * دام است در طريق و اثر ز آب و دانه نيست بس عذرها به كشتنت آراستند ليك * جز كينه تو در دل ايشان بهانه نيست جانم فداى خاك قدوم تو شد ولى * مسكين سرم كه بر درِ آن آستانه نيست اين گفت و مستِ جرعه صهباى وصل شد * عكس فروغ دوست به دو سوى اصل شد 9 چون كاروان غصه به گيتى نزول كرد * اول سراغ خانه آل رسول كرد مهمان مصطفى شد و هر دم حكايتى * با مرتضى و با حسين و بتول كرد از عترت رسول خدا هر كرا شناخت * افسانهاى سرود كه او را ملول كرد تا نوبت ملال شه تشنهلب رسيد * آه شاه را به باختن جان عجول كرد در صدر دفتر شهدا آمد از نخست * امضاى خود نوشت و شهادت قبول كرد بار امانتى كه فلك ز آن ابا نمود * برداشت تا شفاعت مشتى جهول كرد آن تن كه داشت بر كتف مصطفى صعود * بر خاك قتلگاه ز بالا نزول كرد و آن گاه به خط و خاتم مستوفى قضا * سرمايه برات شفاعت وصول كرد آه از دمى كه تاخت ز ميدان به خيمهگاه * وز خيمه باز جانب ميدان عدول كرد در شأن خويش و مرتبت خود به نزد حق * گفت آن چه هيچكس نتواند نكول كرد