محمد على مجاهدى

481

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

غم : توشه ، رنج : راحله‌شان ، مرگ : بدرقه * بخت سياه : همره و ، پيك اجل : دليل تير سه شعبه : منتظر حلق شيرخوار * زنجير كين : در آرزوى گردن عليل مىزد فرات موج پياپى ز اشتياق * مىگفت و داشت ديده پر از خون چو رود نيل كاى قوم مهر فاطمه را كى سزد دريغ * از جانشين ساقى تسنيم و سلسبيل مىگفت خاك باديه كربلا ، ز دور * مشتاق حضرت توام اى سيد جليل بازآ كه مهد پيكر صد پاره‌ات منم * اى خسروى كه مهد تو جنبانده جبرئيل روز ازل مقدمة الجيش اين سپاه * شد نايب امام زمان مسلم عقيل آن سالك سليل محبت ، كه مردوار * در كف گرفت جان و نمود از وفا سبيل روزى كه از مدينه روان سوى كوفه شد * آن روز نخل عشرت او بىشكوفه شد 7 القصه چون به كوفه رسيد از صف حجاز * جادوى چرخ شعبده تازه كرد ساز هر چند كار بدرقه در كوفه نيك نيست * اما نخست خوب شدندش به پيشباز كرد آن يكى غبار رهش : توتياى چشم * برد آن دگر به بوسه پايش دهان فراز گفت آن يكى : مرا به درِ خويش بنده گير * گفت آن دگر : مرا به عطاياى خود نواز گفت آن : مرا به خدمت خود ساز مفتخر * گفت آن : مرا ز مقدم خود دار سرفراز اما چو آن غريب به مسجد روانه شد * بهر اداى طاعت دادار بىنياز از صد هزار تن كه ستادند در پىاش * يك تن نمانده بود چو فارغ شد از نماز ديد آن كسان كه لاف هواداريش زدند * دارند اين زمان ز ملاقاتش احتراز و آنان كه دامنش بگرفتند با دو دست * سازند دست كين به گريبان او دراز بدخواه در كمين و اجل تير در كمان * نه چاره‌اى پديد و نه باب نجات باز خود را غريب ديد و فغان از جگر كشيد * چون نى به ناله در شد و چون شمع در گداز گفت : اى صبا ز جانب مسلم ببر پيام * هر جا رسى به كوى حسين از ره حجاز كاى شه ! ميا به كوفه و سوى حجاز گرد * من آمدم ، فداى تو گشتم تو بازگرد