محمد على مجاهدى

475

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

عشق بر دلهاى آگه مىزند * چون دم از انّى انا اللّه مىزند آگهىِ عشق ، در بىآگهىست * در دلى سر بر زند كز خود تهىست وحدت مطلق از آن عشق بسيط * گوهر احمد گزيد و شد محيط آن احد شد در تجلى و ظهور * شخص احمد ، اين بود : اللّهُ نور صادر اول بود بىواسطه * گاه مبدأ خوانيش گه رابطه دست قدرت اوست كآمد ز آستين * آشكارا بهر خلق ماء و طين يك هزارش نام باشد از نخست * تو ، به هر نامش كه خوانى آنِ توست آفتاب است آن شهنشه مستقر * در ده و دو برج يزدانى اثر خير محض و محض خيرات آن رسول * كز شناساييش مانند اين عقول * * * چون به ميدان شد على بن الحسين * آشكارا شد شه بدر و حنين با جمال احمدى آن كامكار * گشت در ميدان به لشكر آشكار مهر رويش شد فروزان از تُتُق * نورپاش آمد به سُكّان افق ساخت گلشن عكس رويش خاك را * كرد روشن تابشش افلاك را روى او : سرمايه شمس ضحى * موى او : پيرايه ليل سجى آن مشعشع نور پاك ايزدى * بر روان تيره دلها مىزدى دشمنان دين حق ماتش شدند * واله اندر نفى و اثباتش شدند عارف سالك چنين ره طى كند * جز به كوى دوست منزل كى كند ؟ اى حسين اى آبروى خاكيان * اى پناه و ملجأ افلاكيان اى نخستين جلوه سلطان عشق * اى ربوده گوى با چوگان عشق از تو بر پا قبله اسلام ماند * هم ز تو از دين ايزد نام ماند بنده ، ( عنقاى ) حزين روسياه * بر در فيض تو دارد تكيه‌گاه از عنايت همّتش همراه ساز * جايگاه او در آن درگاه ساز « 1 »

--> ( 1 ) . همان ، ص 300 .