محمد على مجاهدى

47

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

و نصيبى كافى ، خط شكسته را درست و خوش مىنويسد . . . انواع شعر را خوب مىگويد و اقسام سخن را پسنديده و مطلوب . . . همواره تمجيد ائمهء هدى كند و تعريف اهل صفا نگارد . . . . » وى قصيدهء شيوايى به سبك خراسانى در مناقب سالار شهيدان دارد كه تشبيب زيبا و آغازين آن ، بهاريه‌اى دل‌انگيز است . ابيات منتخبى از اين چكامه را مرور مىكنيم : بهار است و هنگام گلگشت صحرا * كز ابر مُطيرست گيتى مطرّا همه داغ از ژاله چون چشم وامق * همه باغ از لاله چون چهر عذرا . . . نشاط از گلستان همى جست بايد * كه آنجا مهياست عيش مُهنّا . . . به پاسخ سرودم كه : اى در نكويى * به رشك از تو غلمان ، به شرم از تو حورا چه بس سخت گفتارى و سست پيمان * چه بسيار خشمى و اندك مدارا . . . برو جامه در نيل ماتم فرو كن * هم از چهره ، گلگونهء عيش بزدا به ما تاختن آورد خيل ماتم * به ماه محرم ، پس از عيد اضحى چه ماتم ز شاهى كه گفتى پيمبر * كه : ما خود ازوييم و اوى است از ما حسين ، مهر سوم به چرخ ولايت * مهين سبط احمد ، گزين پور زهرا به دو احتياج فقير و توانگر * به دو افتخار ضعيف و توانا رواقش ، مطاف خردمند و جاهل * جنابش ، پناه مسلمان و ترسا به در ، حضرتش را شرف جسته گردون * هم از دست جودش عطا برده دريا كه : چرخ شرف راست سيار و ثابت * كه : بحر كرم راست اركان و اجزا . . . ازو تا نه درخواست همت سليمان * ازو تا نه پَذْرُفت رخصت مسيحا نبُد در كف راد آن ، حكم خاتم * نشد از دم پاك اين ، مرده احيا . . . زهى بر تو از آفرينش ، ستايش * خهى بر تو از آفريننده ، افرا به بستان جنت ، رضاى تو : دربان * به فرمان رحمت ، ولاى تو : طغرا به روزى كه نالند ناجى و هالك * به روزى كه گريند ارواح و اعضا . . . نه در دل مرا جز لقاى تو حاجت * نه در كف مرا جز ولاى تو كالا . . . نگويم كه فردا مرا ياورى كن * به خود وامدارم به دنيا و عقبى . . . « 1 »

--> ( 1 ) . همان ، ص 1018 تا 1020 .