محمد على مجاهدى

467

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

ناگاه از فراز سنان سنان « 1 » دون * خورشيد سر زدى ز گريبان كربلا آوخ كه شد به نيزه همان سر كه مصطفى * مىگفت بارهاش كه : روحى لَكَ الفِدا از زين چو پشت شاه زمان بر زمين رسيد * بگذشت خون ز زين و به عرش برين رسيد تا حشر سر به زير بود آسمان ز شرم * ز آن ظلم‌ها كه بر سر سلطان دين رسيد چون دايه بود روح الامين آن جناب را * زين داغ تا چه بر دل روح الامين رسيد ياسين به دور صفحه امكان قلم كشيد * آيات نيز چون به امام مبين رسيد خون از زمين رسيد به چرخ برين ز كين * چون پيكر امام زمان بر زمين رسيد كو آن زبان كه شرح دهم تا چه از جفا * بر آل مصطفى ز يزيد لعين رسيد كو آن زبان كه گويمت از ظلم كوفيان * بر عترت رسول چنان و چنين رسيد افتاد حور عين ز سر تخت بر زمين * چون اين خبر به خلد سوى حورعين رسيد هر چند بيش گويمت از جور اشقيا * بر اهل بيت پاك نبى بيش ازين رسيد هرگه كه از يسار و يمين شه نظر فكند * شمر از يسار و مالك يسر از يمين رسيد خوش بود روز قاسم داماد و نوعروس * ناگام شام فرقت‌شان از كمين رسيد مادر مگر نبود كه بس ناله سر كند * تا بيندش چه در نفس واپسين رسيد آن ظلم‌ها كه چرخ به آل رسول كرد * جان رسول تا به قيامت ملول كرد روز ازل بر اهل ولا چو صلا زدند * فال به نام شه كربلا زدند چون پهن گشت خوان شهادت نخست روز * اول به خاندان نبى اين صلا زدند كس بر صلاى غم به جز از وى بلى نگفت * روز ازل صلا چو بر اهل ولا زدند كرد آسمان ز بار شهادت ابا و ليك * اين قرعه را به طالع آل عبا زدند چون شد لواى تعزيت شاه دين بلند * كرّ و بيان به عرش برين اين لوا زدند زينب ز بس كه جور و جفا ديد و صبر كرد * آتش به جان صبر ازين ماجرا زدند

--> ( 1 ) . سنان بن انس .