محمد على مجاهدى

468

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

گشتند شير گير همه روبهانِ شام * زنجير ظلم شير خدا را به پا زدند سيلى و تازيانه بر اطفال بيگناه * شرم از خدا نكرده ز روى جفا زدند پنهان هزار نامه نوشتند عاقبت * بر نى سرِ مطهر او بر ملا زدند در كربلا صلاى بلا دارد چون حسين * مستان عشق نعره قالوا بلى زدند خرگاه آسمان شدى اى كاش واژگون * خرگاه شاه دين چو به كرب و بلا زدند آتش زدند چون به سراپرده حسين * افتاد در زمين و زمان بانگ شور و شين اين آتش از كجاست كه ما را به جان فتاد * كز شعله‌اش شراره به كون و مكان فتاد باز اين چه فتنه‌اى است ندانم كه در جهان * از جور آسمان به زمين ناگهان فتاد تنها نسوخت جان من از غم شراره‌اش * زين غم شراره بر دل پير و جوان فتاد در حيرتم چگونه زمين و زمان به پاست ؟ * چون بر زمين ز اسب ، امامِ زمان فتاد ! آوخ از آن دمى كه سكينه به اشك و آه * چون طفل اشك از عقب كاروان فتاد خورشيد ديگرى ز سنان ديده جلوه‌گر * زينب چو چشم او به فراز سنان فتاد مىخواست شمع از دل زينب سخن كند * بنگر چگونه آتشش اندر زبان فتاد ؟ رخهاى سرخ‌تر ز گل ، از تاب تشنگى * بر خاك راه ، زرد چو برگ خزان فتاد دير مغان به رتبه فرون‌تر شد از حرم * آن شاه را گذر چو به ديار مغان فتاد خورشيد آسمان نبى چون افول يافت * از شش جهت خروش به هفت آسمان فتاد اى كربلا ز شور تو اشكم رود ز چشم * اى نينوا ز سوز تو سوزم به جان فتاد تنها نه ديدهء ( طرب ) از غصّه خون گريست * بنگر كه خون ز چشم شفق چرخ چون گريست از ياد تشنگان دل ريشم كباب شد * اى ديده خون ببار اگرت قطع آب شد اى روزگار از ازل اين داشتى بنا * كآباد از تو شام و مدينه خراب شد تنها نسوخت جان من از اين غم اى عجب * زين غم كباب جانِ همه شيخ و شاب شد باد صبا ز كاكل اكبر گذر نمود * در چين گذشت و چين همه پر مشك ناب شد رنگين نمود گيسوى مشكين به خون عروس * داماد را چو ديد كف از خون خضاب شد