محمد على مجاهدى
466
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
داد از تو اى سپهر كه بيداد كردهاى * باز اين چه فتنهاى است كه بنياد كردهاى ؟ غمگين نمودهاى تو دل دوستان حق * و آن گاه جان دشمنِشان شاد كردهاى كُشتى شه حجازى و سلطان شام را * در جام ، باده تا خط بغداد كردهاى كردى خراب عاقبت از كين مدينه را * پس شام شوم را ز نو آباد كردهاى جاى نگار دست عروس فكار را * رنگين ز خون تارك دامان كردهاى اى سست مهر سخت دل آزار اهل بيت * گاهى به شام و گه با سناباد كردهاى آبى كه دادهاى تو بر اطفال تشنهلب * سرچشمهاش ز دشنه فولاد كردهاى اى سرو ذكر قامت اكبر نمودهاى * زين قصه پا به گل قد شمشاد كردهاى آنان كه بود صد چو سليمان غلامِشان * بنياد عمرشان همه بر باد كردهاى اى تشنهلب ! ثواب شهيدت دهند اگر * خردى چو آب از لب او ياد كردهاى حاصل به غير باد ندارى چو نى ( طرب ) ! * از جور چرخ هرچه تو فرياد كردهاى داد از تو و جفاى تو اى آسمان دون * يكباره زين الم نشدى از چه واژگون چو شد گهِ شهادت سلطان كربلا * افتاد شور و لرزه در اركان كربلا توفان غم رسيد چو بر كشتىِ حسين * خون گريه كرد نوح به توفان كربلا چوگان زلف چون على اكبر ز هم گشود * بس سر چو گو فتاد به ميدان كربلا برخاست چون جرس ز پىِ كاروان شام * افغان كودكان ز بيابان كربلا آوخ ز تير حرمله افتاد از نوا * اصغر كه بود بلبل دستان كربلا از خون پاك تازه جوانان هاشمى * شد گلشنى عيان به گلستان كربلا از تندباد حادثهء دهر اى عجب ! * شد سوسنى خموش به بستان كربلا ايوان كربلا شدى اى كاش سرنگون * چون شد شهيد خسرو ايوان كربلا چون ديو خاتم از كف او درربود خصم * بنشست بر سرير سليمان كربلا شيران خشمناك ز زخم سنان و تير * خفتند هرطرف به نيستان كربلا دردا ! ز ريشه كنده شد از تيشه ستم * اكبر كه بود سرو خرامان كربلا