محمد على مجاهدى

457

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

يكى خوان بياراست اندر زمان * كه بودى سزاوار آن ميهمان جز اندك نخورد آن يل بيهمال * از آن خوردنىهاى خوان نوال وز آن پس به آسودگى در سراى * خداوند را شد ستايش سراى * * * مر آن نيك‌زن را يكى پور بود * كه جانش برِ ديو مزدور بود بلالش بُدى نام و ليكن بلال * ز همناميش در جهان پرملال برِ مادرآمد شبانگاه و گفت * كه رازت ز فرزند نتوان نهفت درين شب تو دارى ز شبهاى پيش * شد آمد « 1 » به گنجينه خانه بيش بدين گونه آمد شدت بهر چيست ؟ * بگو راست با من كه در خانه كيست ؟ بدان فتنه‌جو پور ، فرمود مام * كزين كار بر گو تو را چيست كام ؟ برو زين سخن دست كوتاه كن * كزين راز با تو نرانم سخن مگر آنكه با من تو پيمان كنى * كه از هركس اين راز پنهان كنى بسى خورد سوگند آن حيله‌ساز * كه پوشيده خواهم تو را داشت راز به مادر چو ابرام بسيار كرد * ورا نيك زن آگاه از كار كرد چو شب رفت و آمد سپيده فراز * به پا خاست مسلم براى نماز سبك طوعه آورد با آب و تاب * بر مرد فرزانه جامى پرآب به دو گفت : امشب نخفتى تو هيچ * به دل باشدت مرخيال بسيج ؟ سپهدار درج گهر برگشود * كه لختى درين شب چو خوابم ربود بديدم جمال پيمبر به خواب * دگر حيدر و بابِ آن كامياب دگر جعفر و حمزه تيغ‌زن * عقيل سرافراز و فرّخ حسن مرا ز آن ميان ، شير پروردگار * به بر خواند و فرمود كاى نامدار ؟ تو مهمان مايى به خرّم بهشت * چنينت به سر پاك دلاور نوشت يقين دانم اى مادر مهربان * همين روز گردم به مينو روان چو اين نيك زن ز آن دلاور شنود * به رخ بر ز چشم اشك خونين گشود

--> ( 1 ) . آمد و شد .