محمد على مجاهدى
458
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
الهامى در ادامه ماجراى مسلم بن عقيل - عليه السلام - هنگامى كه به رويارويى وى با سپاهيان امير كوفه مىپردازد بعد حماسى سرودههاى وى بيشتر نمايان مىشود و ما در اين قسمت با نقل چند بيت از اين صحنه به سراغ بخش ديگرى از مثنوى باغ فردوس او مىرويم : بر آهيخت برّنده تيغ از نيام * چو تندر خروشيد و برگفت نام كه : مسلم منم مرگ هر بدگهر * علىّ ولى را برادر پسر « 1 » نبى دوده و هاشمى گوهرم * خدا را ، يكى تيغ پرجوهرم منم ناوك شست پروردگار * رها گشته از دست پروردگار بود مرگ را دشنه من دليل * بُرَد گردن شير و خرطوم فيل رها سازم از شست خمّ كمند * برِ ترك گردون در آرم به بند چو من مرد نبود درين روزگار * مرا شير حق بوده آموزگار بگفت اين و زد بر سپاه گران * به جنگ اندر آويخت با كافران چنان آستين برزد از روى خشم * چنان سوى دشمن بيفكند چشم چنان سر فكند و چنان تن بخست * چنان پاى بفشرد و بگشاد دست كه : يا زندهء ذو الفقار دو سر * به هر جنگ با خيل پرخاشگر شدى هر كجا برق تيغش علم * چو اژدر گروهى كشيدى به دم زدى هر كرا بر ميان تيغ كين * دو نيمش فكندى به روى زمين تنى را كه شمشير او سود فرق * برون جستى از تنگ اسبش چو برق ز بس تن به خون اندر آغشته كرد * زمين تا لب بام پركشته كرد همى گفت دادار جانآفرين * بدان دست و تيغ : آفرين ! آفرين ! سروشان ، به دو ديده بگماشتند * به تحسينش آوا برافراشتند كه : اين نامور شير شمشيرزن * مگر باشدش ز آهن و روىتن ؟ كه جويد بدين گونه تنها نبرد * درين تنگنا با يكى شهر ، مرد « 2 » !
--> ( 1 ) . پسر برادر . ( 2 ) . همان ، ص 145 و 146 ، ص 151 و 152 .