محمد على مجاهدى
456
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
همى گفت گريان و ره مىبريد * كه بر وى درِ خانهاى شد پديد دلش سوى آن خانه بنمود راى * بدان در شد و ماند لختى به پاى * * * به دو طوعه با يك جهان شرم گفت * كهاى مرد بارنج و انديشه جفت ! ستاده بدين در چرا ايدرى ؟ * به گرداب غم از چهُ رو اندرى ؟ به شب در هشيوار فرزانگان * نپايند در كوى بيگانگان بگفت اين چنين تا سه نوبت بدوى * نفرمود پاسخ به وى نامجوى به فرجام ناچار با او گفت * كه اى زن ! چه پرسى ز راز نهفت ؟ مرا خانهاى نيست در اين ديار * كه گيرم زمانى در آنجا قرار غريب و دلافگار و بىياورم * بلا بارد از آسمان بر سرم يك امشب مرا گر پناهى دهى * به كاشانه خويش راهى دهى به پاداش اين كار روز شمار * جزاى نكو بينى از كردگار به دو پاسخ آورد آن نيك زن * كه اى مرد فرزانه تيغزن كدامت بود شهر و نام تو چيست ؟ * نژاد تو از گوهر پاك كيست ؟ مرا سوختى دل بدين گفتگوى * مينديش و راز نهان بازگوى سپهبد به دو گفت : خوش گوهرم * ز هاشم نژادانِ نامآورم بود مسلمم نام و بابم عقيل * برادر پدر « 1 » : ساقى سلسبيل چو از مرد نامآور پاكراى * شنيد اين سخن آن زن پارساى بيفتاد بر خاك زار و نوان * ببوسيد پاى دلير جوان به مژگان همى رفت خاك رهش * ز برزن بياورد در بُنگهش به دو گفت : صبح اميدم دميد * كه خورشيدم اندر سراى آرميد درخشنده گشت از رخت خانهام * فروغ جنان يافت كاشانهام فراوان بدين سان چو بنواختش * به گنجينه خانه ، بنشاختش
--> ( 1 ) . برادر پدر من .