محمد على مجاهدى

444

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

بازويت را رنجه گشتن شرط نيست * با قضا هم پنجه گشتن شرط نيست بوسه زن بر حنجر خنجركشان * تير كآيد گير و در پهلو نشان « 1 » . . . اكبر آمد العطش‌گويان ز راه * از ميان رزمگه تا پيش شاه كاى پدر جان از عطش افسرده‌ام * مىندانم زنده‌ام يا مرده‌ام ؟ ! اين عطش رمزست و عارف واقف است * سرّ حق است اين و عشتقش كاشف است ديد شاه دين كه سلطان هدى است * اكبر خود را كه لبريز از خداست عشق پاكش را بناى سركشى است * آب و خاكش را هواى آتشىست شورش صهباى عشقش در سرست * مستىاش از ديگران افزون‌ترست اينك از مجلس جدايى مىكند * فاش دعوىّ خدايى مىكند مغز بر خود مىشكافد پوست را * فاش مىسازد حديث دوست را محكمى در اصل او از فرع اوست * ليك عنوانش خلاف شرع اوست پس سليمان بر دهانش بوسه داد * اندك اندك خاتمش بر لب نهاد مهر آن لبهاى گوهر پاش كرد * تا نيارد سرّ حق را فاش كرد « هر كرا اسرار حق آموختند » * « مهر كردند و دهانش دوختند » « 2 » در عنانگيرى حضرت زينب ( س ) خواهرش بر سينه و بر سر زنان * رفت تا گيرد برادر را عنان سيل اشكش بست بر شه راه را * دود آهش كرد حيران شاه را در قفاى شاه رفتى هر زمان * بانگ مهلا مهلاش بر آسمان كاى سوار سرگران كم كن شتاب * جان من لختى سبك‌تر زن ركاب تا ببوسم آن رخ دلجوى تو * تا ببويم آن شكنج موى تو شه سرا پا گرم و شوق و مست ناز * گوشه چشمى به آن سو كرد باز ديد مشكين مويى از جنس زنان * بر فلك دستى و دستى بر عنان زن مگو مردآفرين روزگار * زن مگو بنت الجلال اخت الوقار

--> ( 1 ) . همان ، ص 118 . ( 2 ) . همان ، ص 124 و 125 .