محمد على مجاهدى
445
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
زن مگو خاك درش نقش جبين * زن مگو دست خدا در آستين « 1 » . . . پس ز جان بر خواهر استقبال كرد * تا رخش بوسد الف را دال كرد همچو جان خود در آغوشش كشيد * اين سخن آهسته در كوشش كشيد كاى عنانگير من آيا زينبى ؟ * يا كه آه دردمندان در شبى ؟ پيش پاى شوق زنجيرى مكن * راه عشق است اين عنانگيرى مكن با تو هستم جان خواهر همسفر * تو به پا اين راه كوبى من به سر . . . هست بر من ناگوار و ناپسند * از تو زينب گر صدا گردد بلند هرچه باشد تو على را دخترى * ماده شيرا كى كم از شير نرى ؟ با زبان زينبى شاه آن چه گفت * با حسينى گوش زينب مىشنفت با حسينى لب هر آنچ او كرد راز * شه به گوش زينبى بشنيد باز گوش عشق آرى زبان خواهد ز عشق * فهم عشق آرى بيان خواهد ز عشق با زبان ديگر اين آواز نيست * گوش ديگر محرم اين راز نيست اى سخنگو لحظهاى خاموش باش * اى زبان از پاى تا سر گوش باش نت ببينم از سر صدق و صواب * شاه را زينب چه مىگويد جواب ؟ گفت زينب در جواب آن شاه را * كاى فروزان كرده مهر و ماه را عشق را از يك مشيمه زادهايم * لب به يك مشيمه زادهايم تربيت بودهست بر يك دوشمان * پرورش در جيب يك آغوشِمان تا كنيم اين راه را مستانه طى * هردو از يك جام خوردستيم مى هردو در انجام طاعت كامليم * هر كى امر دگر را حامليم تو شهادت جستىاى سبط رسول * من اسيرى را به جان كردم قبول « 2 » . . . قابل اسرار ديد آن سينه را * مستعدِّ جلوه آن آيينه را خيمه زد در ملك جانش شاه غيب * شسته شد ز آب يقينش زنگ ريب معنى خود را به چشم خويش ديد * صورت آينده را از پيش ديد
--> ( 1 ) . همان ، ص 130 و 131 . ( 2 ) . همان ، ص 132 تا 134 .