محمد على مجاهدى

443

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

قاسم و عبد اللّه و عباس و عون * آستين افشان ز رفعت بر دوكون از سپهرم غايت دلتنگىست * كاسب اكبر را چه جاى لنگىست دير شد هنگام رفتن اى پدر * رخصتى گر هست بارى زودتر « 1 » . . . در جواب از تنگ شكر قند ريخت * شكرّ از لب‌هاى شكر خند ريخت گفت كاى فرزند مقبل آمدى * آفت جان رهزن دل آمدى كرده‌اى از حق تجلى اى پسر * زين تجلى فتنه‌ها دارى به سر راست بهر فتنه قامت كرده‌اى * وه كزين قامت قيامت كرده‌اى نرگست با لاله در طنّازىست * سنبلت با ارغوان در بازىست از رخت مست غرورم مىكنى * از مراد خويش دورم مىكنى گه دلم پيش تو گاهى پيش اوست * رو كه در يك دل نمىگنجد دو دوست « 2 » . . . خوش نباشد از تو شمشير آختن * بلكه خوش باشد سپر انداختن مهر پيش آور رها كن قهر را * طاقت قهر تو نبود دهر را بر فنايش گر بيفشارى قدم * از وجودش اندر آرى در عدم مژده دارى احتياج تير نيست * پيش ابروى كجت شمشير چيست ؟ « 3 » . . . تير مهرى بر دل دشمن بزن * تير قهرى گر بود بر من بزن از فنا مقصود ما عين بقاست * ميل آن رخسار و شوق آن لقاست شوق اين غم از پى آن شادىست * اين خرابى بهر آن آبادىست « 4 » . . . مر مراندر امور نفع و ضر * نيست شغلى مانع شغل دگر نيستم محتاج و بالذّاتم غنى * هست فرع احتياج اين دشمنى دشمنى باشد مرا با جهل‌شان * كز چه رو كرد اين چنين نااهل‌شان ؟ قتل آن دشمن به تيغ آن ديگرست * دفع تيغ آن به ديگر اسپرست رو سپر مىباش و شمشيرى مكن * در نبرد روبهان شيرى مكن

--> ( 1 ) . همان ، ص 110 و 111 و 112 . ( 2 ) . همان ، ص 113 و 114 . ( 3 ) . همان ، ص 116 . ( 4 ) . همان ، ص 116 و 117 .