محمد على مجاهدى

440

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

كاين خمار آن باده را بُد در قفا * هان و هان آن وعده را بايد وفا گوشه چشمى مىنمايد گاه گاه * سوى مستان مىكند خوش خوش نگاه « 1 » . . . سرّى اندر گوش هريك باز گفت * باز گفت : اين راز را بايد نهفت با مخالف پرده ديگرگون زنيد * با منافق نعل را وارون زنيد خوش ببنيد از يسار و از يمين * ز آن‌كه دزدان‌اند ما را در كمين بى خبر زين راه نگردد تا خبر * اى رفيقان پانهيد آهسته‌تر پاى ما را نى اثر باشد نه جاى * هر كه نقش پاى دارد گو مياى كس مبادا ره بدين مستى برد * پى بدين مطلب به تردستى برد در كف نامحرم افتد راز ما * بشنود گوش خران آواز ما راز عارف بر لب عام اوفتد * طشت اهل معنى از بام اوفتد عارفان را قصه با عامى كشد * كار اهل دل به بدنامى كشد اين وصيت كرد با اصحاب خويش * تا به كلى پرده برگيرد ز پيش گفتشان كاى سرخوشان مىپرست * خورده مى از جام ساقى الست اينك آن ساغر به كف ساقى منم * جمله اشيا فانى و باقى منم در فناى من شما هم باقىايد * مژده‌اى مستان كه مست ساقىايد « 2 » . . . لب چو بربست آن شه دلدادگان * ( حُر ) ز جا جست آن سرِ آزادگان گفت كاى صورتگر ارض و سما * اى دلت آيينه ايزد نما اول اين آيينه از من يافت زنگ * من نخست انداختم بر جام سنگ بايد اول از پى دفع گله * من بجنبانم سر اين سلسله شورش اندر مغز مستان آورم * مى به ياد مى پرستان آورم پاسخش را از دو مرجان ريخت دُر * گفت : احسنت انتَ فى الدّارين حر قصد جانان كرد و جان بر باد داد * رسم آزادى به مردان ياد داد « 3 » . . .

--> ( 1 ) . همان ، ص 77 و 78 . ( 2 ) . همان ، ص 85 و 86 . ( 3 ) . همان ، ص 88 و 89 .