محمد على مجاهدى

441

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

در جانبازى حضرت عباس ( ع ) باز ليلى زد به گلسيو شانه را * سلسله جنبان شد اين ديوانه را سنگ برداريد اى فرزانگان * اى هجوم آرنده بر ديوانگان از چه بر ديوانه‌تان آهنگ نيست ؟ او مهيا شد شما را سنگ نيست ؟ ! * عقل را با عشق تاب جنگ كو ؟ اندرين جا سنگ بايد سنگ كو ؟ * باز دل افراشت از مستى علم شد سپهدار علم جفَّ القلم * گشته با شور حسينى نغمه‌گر كسوت عبّاسيان كرده به بر * جانب اصحاب تازان با خروش مشكى از آب حقيقت پر به دوش * كرده از شطّ يقيق آن مشك پر مست و عطشان همچو آب آور شتر * تشنهء آبش حريفان سر به سر خود ز مجموع حريفان تشنه‌تر * چرخ ز استسقاى آبش در طپش برده او بر چرخ بانگ العطش * اى ز شط سوى محيط آورده آب آب خود را ريختى وا پس شتاب * آب آرى سوى بحر موج‌خيز پيش ازين آبت مريز آبت بريز « 1 » . . . * لاجرم آن قدوه اهل نياز آن به ميدان محبت يكه تاز * آن قوى پشت خدابينان ازو و آن مشوش حال بيدينان ازو * موسى توحيد را هارون عهد از مريدان جمله كامل‌تر به جهد * طالبان راه حق را بُد دليل رهنماى جمله بر شاه جليل * بُد به عشّاق حسينى پيشرو پاك خاطر آى و پاك انديش‌رو * مىگرفتى از شط توحيد آب تشنگان را مىرساندى با شتاب * عاشقان را بود آب كار ازو رهروان را رونق بازار ازو * روز عاشورا به چشم پر ز خون مشك بر دوش آمد از شط چون برون * شد به سوى تشنه‌كامان رهسپر تيرباران بلا را شد سپر * پس فرو باريد بر وى تير تيز مشك شد بر حالت او اشك‌ريز

--> ( 1 ) . همان ، ص 94 و 95 .