محمد على مجاهدى
439
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
ديگر از ساقى نشان باقى نبود * ز آنكه آن ميخواره جز ساقى نبود خود به معنى باده بود و جام بود * گر به صورت رند دُردآشام بود « 1 » . . . كرد بر وى باز درهاى بلا * تا كشانيدش به دشت كربلا داد مستان شقاوت را خبر * كانيك آمد آن حريف دربدر . . . يافت چون سرخيل مخموران خمر * كز خمار باده آيد دردسر خواند يك سر همرهان خويش را * خواست هم بيگانه و هم خويش را گفتشان اى مردم دنياطلب * اهل مصر و كوفه و شام و حلب مغزتان را شور شهوت غالبست * نفستان جاه و رياست طالبست اى اسيران قضا در اين سفر * غير تسليم و رضا اينَ المَفر ؟ همره ما را هواى خانه نيست * هر كه جست از سوختن پروانه نيست نيست در اين راه غير از تير و تيغ * گو ميا هركس ز جان دارد دريغ جاى پا بايد به سر بشتافتن * نيست شرط راه رو برتافتن . . . ماجراى شب عاشورا هر كه بيرونى بُد از مجلس گريخت * رشته الفت ز همراهان گسيخت دور شد از شكّر ستانش مگس * وز گلستان مرادش خار و خس خلوت از اغيار شد پرداخته * وز رقيبان خانه خالى ساخته پير ميخواران به صدر اندر نشست * احتياط خانه كرد و در ببست محرمان راز خود را خواند پيش * جمله را بنشاند پيرامون خويش با لب خود گوشِشان انباز كرد * در ز صندوق حقيقت باز كرد جمله را كرد از شراب عشق مست * يادشان آورد آن عهد الست گفت : شاباش اين دل آزادتان * باده خورده ستيد بادا يادتان يادتان باد اى به دلتان شور مى * آن اشارتهاى ساقى پى ز پى اينك از هر گوشهاى جمّ غفير « 2 » * مر شما را مىزند ساقى صفير
--> ( 1 ) . همان ، ص 45 - 50 . ( 2 ) . گروه بسيار