محمد على مجاهدى
432
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
از خيال تو بشد خواب ز چشم من و ، خفت * آنكه از بيم تو بيدارى شب بود فنش يادم آمد لب خشكيده و چشمان ترش * جگر سوخته از غم دل خون از حزنش به فرات آمد تا آب برد سوى خيام * بهر ياران جگرسوخته ممتحنش كرد كف ز آب پر و برد به نزديك دهان * بود خشكيده زبان چون ز عطش در دهنش جلوهگر گشت لب خشك برادر بر او * تازه شد اندوه ديرينه و رنج كهنش ريخت آب از كف و لب تشنه برون شد * سخنى گفت كه آتش زده در جان سخنش گفت : اين شرط وفا نيست كه من آب خورم * سوخته ، زاده زهرا ز عطش جان و تنش ز آن نبردش شه دين سوى شهيدان ديگر * كه ميسّر نشد از معركه برداشتنش بر گرفتن نتوان پيكر آن كشته ز خاك * كه نه تن مانده به جا و نه به تن پيرهنش هر كه در ماتم عباس بگريد چو ( محيط ) * هست اميد شفاعت ز حسين و حسنش « 1 » در منقبت و مرثيت حضرت على اكبر ( ع ) اى لعبت فرخ رخِ فرخنده شمايل * دلها به تو مشتاق و روانها به تو مايل افتادهء تير نگهت : عارف و عامى * دلداده چشمِ سيهت عالم و جاهل بر پاى دل از سلسله موى تو زنجير * بر گردن جان از سر زلف تو سلاسل از جور غم هجر تو دست همه بر سر * در خاك سر كوى تو پاى همه در گل در حلّ يكى عقده ز موى تو بمانديم * با آنكه نموديم بسى حل مشاكل بگشا لب جانبخش كه ما سنگدلان را * در نقطه موهوم شده مساله مشكل مجموعه خوبى شدهاى ز آنكه وجودت * پرگشته ز مهر شه فرخنده خصايل مرآت جمال ازلى ، شبه پيمبر * مصباح هدى نور خدا شمس قبايل مقتول نخستين ز سليل شه لولاك * كآمد غم او ناسخ غمهاى اوايل فرزانه ذبيحى كه به ميدان محبت * پيش از همه ياران شده در جستن قاتل محبوب خليلى كه نموده به ره حق * يك مرتبه هفتاد و دو قربانى قابل از خويش تهى گشته و سرشار ز معشوق * گرديده ز جان دور و به جانان شده و اصل
--> ( 1 ) . همان ، ص 80 تا 82 .