محمد على مجاهدى

433

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

بودى على اكبر شاه شهدا را * نور بصر و راحت جان و ثمر دل ز آن رو شه دين گفت پس از وى كه نباشم * اى راحت جان بىتو به جان راغب و مايل رفتى تو و فارغ شدى از اندوه عالم * من ماندم و غم بىتو درين غمكده منزل در بحر جهان آل على كشتى توحيد * مستمسك اين فُلك بَرد رخت به ساحل ز انوار على بن حسين بن على شد * از عرصه دل ظلمت هر وسوسه زايل چون يار ( محيط ) است ولاى على و آل * از زلزله حشر نگردد متزلزل « 1 » در رثاى حضرت على اصغر ( عليه السلام ) ز زنگ هستى خود ساده ساز لوح ضمير * گرت هواست كه گردد ز غيب نقش‌پذير به راه پرخطر عشق پامنه ، كآن جا * گذار بر دم تيغ است و راه بر سر تير به زندگانى عشّاق دل مرا سوزد * كه هست ياورشان درد و غم معين و ظهير از آن به حال مجانين عشق رشگ برم * كه هست سلسله زلف يارشان زنجير به عالمى نفروشم غمت كه كس ندهد * چنين نفيس متاعى بدين بهاى حقير كرا كه محنت و غم شد ز خوان غيب نصيب * نشاط و عيش نگردد ميّسر از تدبير همان حكايت صعوه است و چنگل شهباز * حديث نيروى تدبير و قوت تقدير توان نمودن هر درد سخت را درمان * به غير درد جدايى كه نيست چاره‌پذير خطا سرودم ، مرگ است چاره هجران * گرت خلاصى نَدْهَد ز قيد هجر ، بمير تو را ز سرّ حقيقت چو نيست آگاهى * ز جهل نكته به شور ديدگان عشق مگير دمى اميد رهايى مدار در همه عمر * براى آن‌كه شود در كمند عشق اسير خداى هر دم تقصير من زياد كناد * اگر محبت خاصان حق بود تقصير گواه صدق مقال حق اين كه نيست مرا * به جز محبت عشّاق كربلا به ضمير حديث محنت آن تشنگان غرقه به خون * حكايتى است كه نتوان نمودنش تقرير عجب‌تر از همه شرح غم على اصغر * كه گر جوان شنود ، از ملال گردد پير به دشت ماريه چون دود آه اخترسوز * شد از درون جگر تشنگان به چرخ اثير

--> ( 1 ) . همان ، ص 97 تا 99 .