محمد على مجاهدى
417
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
80 گيتى پس از تو دايرهاش بىمدار باد * افلاك : با درنگ و ، زمين : بيقرار باد تا تلخ شد زبان به دهان تو از عطش * شهد و شكر به كام جهان ناگوار باد از حسرت تو ، شربت تسنيم و سلسبيل * غلمان و حور را به دهان زهرمار باد با وصف تشنهكامىات اندر كنار شط * جارى به دجله ، خون دل از چشمهسار باد . . . تا پود و تار جسم تو ، پامال پهنه گشت * موجود را ، گسسته ز هم پود و تار باد رفع عطش چو از تو نشد ، جاودان چه سود * كز اشك ديده دامن ما جويبار باد . . . ز انديشهء حديث تو هر دل كه وارهيد * محصور حكم حادثهء روزگار باد بر هر تنى كه سوگ تو ناسازگار شد * فرسودهء زمانهء ناسازگار باد گر در غمت نديده ( صفائى ) دوام عيش * مفتون اين سراچهء ناپايدار باد چشم شفاعت ار ز تو دارد به ديگرى * دور از جوار رحمت پروردگار باد شاها ! به خويشم ، از همه كس بىنياز خواه * در حشرم ، از شفاعت خود سرفراز خواه « 1 » 103 در سوگ اين ستمزدگان بحر و برگريست * هرچَ « 2 » اندر آسمان و زمين ، خشك و تر گريست آن شب ، زمين به خوارىشان سختتر گداخت * آن شب ، زمان به زارىشان زارتر گريست كاندر خرابه ، دختر خردش رقيه نام * چون شمع صبح ، از سر شب تا سحر گريست از شور گريهاش ، همه بينا و كور سوخت * از سوز نالهاش ، همه شنوا و كر گريست . . . شمعى به بزم ماتميان ، همچو او نسوخت * چندان كه غرق اشك فتد تا كمر ، گريست چون مرغ نيم كشتهء گم كرده آشيان * بر پاى دام حادثه ، سر زير پر گريست . . . نَز « 3 » زخم ناى و آبلهء پاى و طعن نى * نز رنج راه و سختى طول سفر گريست بهر پدر نه در به درىهاى خويش بود * هرچَ اندر آن خرابهء بىبام و در گريست
--> ( 1 ) . همان ، ص 329 و 330 . ( 2 ) . هرچه . ( 3 ) . نه از .