محمد على مجاهدى
418
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
ز انديشهء مدارِ وى ، آن روز شمس سوخت * در فكرت حيات وى ، آن شب قمر گريست دردا كه اين قضيه هنوز است ناتمام * چندان كه بختم از تف دل باز مانده خام « 1 » تضمين غزل سعدى آه كزين سفر نشد جز تب و تاب حاصلم * داد ز سعد روشنم ! واى زِ بختِ مقبلم رخت كجا كشم ؟ كزين غايله خيز منزلم ( بار فراق دوستان بس كه نشسته بر دلم ) * ( مىرود و نمىرود ناقه به زير محملم ) كى خبرش ز حال من پاى نرفته در گلى ؟ * لطمهء موج غم بود رنج فزاى هر دلى عيش كند چو آدمى ، رخت كشد به ساحلى ( بار بيفكند شتر چون برسد به منزلى ) * ( بار دل است همچنان ، ور به هزار منزلم ! ) حسرت زلف قاسمام برد ز تاب تن ، گرو * سنبل جعد اكبرم ، حسرت كهنه ساخت نو دل كه اسير سلسله ، تن نرود به تاز و دو ( اى كه مهار مىكشى ! صبر كن و سبك مرو ) * ( كز طرفى ، تو مىكشى وز طرفى سلاسلم ) اى ز سپهر سختكين ، تشنهء دشت ابتلا * وى ز زمين سستپى ، غرقهء قلزم فنا خفته به خاك كربلا ، كشته : تو و اسير : ما ( بار كشيدهء جفا ، پرده دريدهء وفا ) * ( راه ز پيش و ، دل ز پس ، واقعهاى است مشكلم ! ) در غمت ، آه سينه را اين تب و تاب كى شود ؟ * ديدهء اشكبار را ، لجّه : سراب كى شود ؟ رفتم و ، طلعت تو را هجر نقاب كى شود ؟ ( معرفت قديم را ، بعد : حجاب كى شود ؟ ) * ( گرچه به شخص غايبى ، در نظرى مقابلم )
--> ( 1 ) . همان ، ص 346 .